![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
ادبی
کدهای جاوا هک هک هک هک قالب مرکز پیش دانشگاهی علامه دهخدا اخبار سلسله اموزش هک سلطانعلی شاهی دیلمی یل اپلود عکس تکخال گنجینه p30word بیا تو اموزشی کتاب پرستو ایران برتر کتاب فروشی مادکتو حراجی فیلتر شکن آسوشاب-اکسیزن :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
+ نوش
|
این شرح بی نهایت
روش مثبت
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی |+| نوشته شده توسط عیسی در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 13:42
منشور کورش بزرگ (اولین اعلامیه حقوق بشر)
منشور کورش بزرگ (اولین اعلامیه حقوق بشر) تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين کنند . من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ، هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم كرد، و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا نکند، و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت بر آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد . من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات چهارگانه هستم ، نخواهم گذاشت ، كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد . من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت کسی مال منقول يا غیر منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر، بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف کند. من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد . من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، اختیار کند و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ، مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ، و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ، مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند . من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود است و هيچ كس را نبايد به جرم تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ، مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير مي شود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران. من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند، و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد . و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك چهارگانه بر عهده گرفته ام ، موفق گرداند .
برای خواندن متن انگلیسی این منشور اینجا را کلیک کنید. |+| نوشته شده توسط عیسی در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 13:36
جواب ارشاد به نویسندگان معترض
اتل متل تو تو له!
اتل, متل, توتوله!
وزارت ارشاد در پاسخ به اعتراض مولفان و ناشران مبني بر مميزي شديد و عدم ارائه مجوز نشر به آثارشان, جوابيه هایي بدين شرح صادر نمود:
شاعران, نويسندگان, ناشران و خوانندگان عزيز;
متاسفانه جریان خزنده ای که سالهاست قصد ترويج ابتذال و فحشا در فرهنگ و ادبيات کشورمان دارد باعث شده کار مميزي آثار با دقت بيشتري انجام شود. به عنوان مثال به يکي از اشعار مستهجن سالهاي اخير دقت کنيد:
اتل, متل, توتوله / گاو حسن چه جوره ؟
نه شير داره نه پستون
شيرشو بردن هندستون
يک زن کردي بستون
اسمشو بزار عمقزي / دور کلاش قرمزي
هاچين و واچين / يه پاتو ورچين
شعر فوق بنابه دلايل زير, قابليت دريافت مجوز چاپ ندارد:
۱- عدم رعايت قواعد ادبي : هر انسان بالغي متوجه اين مساله ميشود که دو کلمه توتوله و چه جوره همقافيه نيستند و به همين دليل کل شعر زير سوال ميرود !
۲- ترويج فحشا: واژه توتوله با يک کلمه بسيار زشت همقافيه و هموزن است !
۳- وابستگي به اجانب: گاو حسن خواننده را به ياد فيلم گاو اثر داريوش مهرجويي مياندازد و چون مهرجويي از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهيونيزم است به نظر ميرسد که شاعر اين شعر نيز با وي همدست ميباشد!
۴- بدآموزي: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزي بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نيز تحريک احساسات و عواطف و باقي چيزهاي ملت هميشه در صحنه ميشود!
۵- نشر اکاذيب: شاعر ميگويد گاو حسن شير ندارد در حاليکه در بيت بعدي از صادرات شير اين گاو به هندوستان حرف ميزند. گاوي که شير ندارد چگونه شيرش را به هندوستان صادر ميکنند؟!
۶- بيتوجهي به منافع ملي: هندوستان در پرونده هستهاي کشورمان بارها نامردي کرده است. بنابراين شاعر موظف است به جاي صادرات شير به هندوستان, آن را به برادرانمان در ونزوئلا, فلسطين و لبنان تقديم کند!
۷- اقدام عليه امنيت ملي: ستاندن يک زن کردي و گذاشتن يک اسم ترکي روي آن (عمقزي), باعث تحريک قوميتها و اخلال در امنيت ملي ميشود.
۸- تشويق به بيحجابي: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روي سر در حاليکه چادر تنها نوع حجاب محسوب ميشود, مصداق ترويج بدحجابي است.
عليرغم تمامي ايرادات وارده, از آنجاييکه دغدغه اصلي ما آزادي بيان و انديشه است لذا تصميم گرفتيم مجوز نشر شعر مذکور را با تغييراتي اندک صادر کنيم:
اتل, متل, زباله / گاو قلي باحاله!
هم شير داره هم آستين
شيرشو بردن فلسطين
بگير يک زن راستين
اسمشو بزار حکيمه / چادرشم ضخيمه
هاچين و واچين / يه پاتو ورچين!
همچنين به اطلاع شاعران و مولفان عزيز ميرساند که با دريافت مبلغي مختصر, آثار شما را قابل چاپ مينماييم.
با تشکر: وزارت فرهنگ و ارشاد
|+| نوشته شده توسط عیسی در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 11:51
برنامه های مخفی ویندوز
رنامه های مخفی ویندوز
برنامه هایی مخفی در خود ویندوز وجود دارد که من آنهایی که بدرد بخور بودن را برای شما اینجا گذاشتم. برای استفاده از این برنامه ها ابتدا شما باید بهStart برید و به RUN و در آنجا هر کدام از دستورات زیر را وارد کنید و ok کنید ، برنامه مورد نظر اجرا خواهد شد. msiexec.1 یک سری مشخسات درباره ویندوز در اختیارتون میگذارد magnify.2 یک زوم خیلی جالب narrator.3 گوینده ویندوز mstsc.4 از طریق شبکه می توان دسکتاپ را در اختیار دستگاههای دیگر قرار داد clipbrd.5 هر چیزی را که در Copy قرار داده باشید در اینجا به نمایش در می آید drwtsn32.6 دکتر کامپیوتر شما dxdiag.7 مشخصات DirectX شما eudcedit.8 ساخت فونت iexpress.9 ساخت فایلهای install mplay32.10 مدیا پلیر 5.1 perfmon.11 اطلاعاتی درباره مانیتور شما در اختیارتان میگذارد rasphone.12 Network Connection کوچک regedt32 یا regedit.13 اجرای Registry shrpubw.14 Share کردن فایلها sndvol32.15 اجرای Volume Control winchat.16 چت کردن از طریق LAN msconfig.17 کنترل STARTUP و BOT |+| نوشته شده توسط عیسی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 2:14
ریاضیات فریبنده
رياضيات فريبنده!!!
اين سوأل رو فقط ذهني حل کنيد. از قلم و کاغذ و ماشين حساب استفاده نکنيد. عدد 1000 رو فرض کنيد. 40 رو به اون اضافه کنيد. حاصل رو با يک 1000 ديگه جمع کنيد. عدد 30 رو به جواب اضافه کنيد. با يک هزار ديگه جمع کنيد. حالا 20 تا ديگه به حاصل جمع، اضافه کنيد. 1000 تاي ديگه جمع کنيد و نهايتاً 10 تا ديگه به حاصل اضافه کنيد. حاصل جمع بالا چنده؟ به عدد 5000 رسيديد؟ جواب درست 4100 است. باور نداريد؟ با ماشين حساب حساب کنيد !!! |+| نوشته شده توسط عیسی در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 2:1
زیادکردن سرعت ویندوز
در نظر بگيريد كه سرعت كامپيوتر شما مرتباً كمتر و كمتر مي شود، برنامه هاي نرم افزاري زمان زيادتري براي اجرا شدن لازم دارند و زمان وارد شدن به يك سايت در اينترنت، بسيار طولاني مي شود. اتصال به شبكه اينترنت، هميشه مقصر و علت اصلي در پايين آمدن سرعت كامپيوتر نيست، بلكه خود كامپيوتر، مهمترين علت آن است. تعداد برنامه ها، فايل هاي قديمي و حتي تنظيمات اشتباه، از دلايل كم شدن سرعت كامپيوتر هستند. 10 نكته مهم ذيل به كامپيوتر شما سرعت مي بخشد 1-استارت سريع! اگر عمل Shutdown در كامپيوتر درست انجام نشود، كامپيوتر در استارت بعدي، براي اينكه هارد را از لحاظ داشتن خطا يا اشتباه چك كند، با برنامه Scandisk استارت مي شود كه مستلزم صرف زماني طولاني است. براي اينكه از اجرا شدن Scandisk جلوگيري كنيد، به ترتيب زير عمل كنيد: از منوي استارت بر روي Run كليك كرده و بعد دستور msconfig را اجرا كنيد. سپس قسمت system configuration programs را باز كنيد و در قسمت Register، general كليك كنيد و سپس فرمان “ Scandisk after error by shutdown disabled “ را فعال كنيد. در آخر، همه پنچره ها را با دستور ok ببنديد و ويندوز را دوباره استارت كنيد. 2-از كار انداختن پخش آهنگ هنگام بالا آمدن سيستم اگر كامپيوتر شما هنگام بالا آمدن سيستم، آهنگ پخش مي كند، در صورتي كه آن را از كار بيندازيد، كامپيوتر سرعت بيشتري خواهد داشت. براي اين كار، به ترتيب از Start/Settings/Control Panel، قسمت Sounds and Multimedia را انتخاب كنيد. پس از آن، پنچره اي باز مي شود. در آنجا مشخص شده است كه كدام قسمتها به همراه پخش آهنگ عمل مي كنند. قسمتهايي كه با پخش آهنگ همراه هستند، علامت بلند گويي را در كنار خود دارند بر روي قسمتهايي كه مي خواهيد پخش آهنگ آنها را غيرفعال كنيد، مارك بزنيد. سپس از منوي Name كه در زير آن قرار گرفته است، دستور None را انتخاب كنيد. 3-لغو دستور اجراي اتوماتيك برنامه ها بسياري از برنامه هاهنگام استارت به طوراتوماتيك اجرامي شوند. آيا شما واقعاً به همه آنها احتياج داريد؟ براي اينكه از استارت شدن اتوماتيك اين برنامه ها جلوگيري كنيد، از منوي استارت، Run را انتخاب كرده و سپس دستور msconfig را اجرا كنيد. از طريق Register و بعد “ Auto Start “ قادر نخواهيد بود كه برنامه مورد نياز خود را به صورت مجزا انتخاب كنيد، بلكه فقط مي توانيد علامت تيك (P) يا ضربدر (×) را از جلوي برنامه هايي كه نمي خواهيد اجرا شوند، برداريد. 4-پاك كردن برنامه ها شما همواره برنامه هايي را از اينترنت Download مي كنيد. براي پاك كردن آنها از برنامه Uninstall استفاده كنيد، كه آن را مي توانيد به ترتيب از Start/Settings/Control Panel تحت نام Add/Remove Programs پيدا كنيد. برنامه اي را كه مي خواهيد پاك كنيد، مارك بزنيد و بعد بر روي آيكون Add/Remove كليك كنيد. بدين ترتيب، برنامه به طور كامل از كامپيوتر شما پاك مي شود 5-ايميل هاي قديمي را پاك كنيد ايميل هايي كه به خصوص با فايل هاي پيوست شده ( عكس، فيلم و فايل هاي موسيقي ) ارسال شده اند، سرعت و قدرت كامپيوتر را كاهش مي دهند. به همين دليل، تمام ايميل هاي خود را به طور كامل بررسي كنيد و آنهايي را كه ديگر احتياجي نداريد، پاك كنيد. |+| نوشته شده توسط عیسی در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 2:3
س م س جدید
تا آپ دیت بعدی به این سوال هم فکر کنین! (جوابشو هرکی بلده بهم بگه): سوال: به نظر شما چرا فیل ها نمیتونن بافتنی ببافند؟
برای دیدین بقیه اس ام اس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید
اگه منو دوست داري، 1 بده؛ اگه خيلي دوستم داری 2 بده؛ اگه عاشقمي3 بده؛ ديوونهمي 4 بده؛ اگه ازم بدت مياد 5 بده؛ اگه ميخوای سر به تنم نباشه 6 بده؛ (اول جواب منو بده، بعد اين رو برای همهي اد ليستت سند کن تا بفهمی با کی طرفی!!) -----------------------------------------------------------------------------
ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت -----------------------------------------------------------------------------
هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد، جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد. دوستي مانند شراب است. هرچه كهنه تر بهتر.... -----------------------------------------------------------------------------
نانوا هم جوش شيرين ميزند بيچاره فرهاد!! -----------------------------------------------------------------------------
pesar:gar begooyam ke please give me a kiss , what do you do? dokhtar: mizanam ba lenge shoes bar sare you!! -----------------------------------------------------------------------------
زمستون بهونهست؛ برف از آسمون خسته ميشه، پایيز بهونهست برگ از درخت سير ميشه، pm بهونهست دلم برات تنگ ميشه !!! -----------------------------------------------------------------------------
يه روز تو رو توي جهنم ميبينم... تو به جرم اينکه قلبم رو دزديدی، منم به خاطر اينکه خدا رو ول کردم و تو رو پرستيدم !! -----------------------------------------------------------------------------
زمانی که گلدان شکست... پدر گفت: حيف بود، مادر گفت: عمرش کوتاه بود، برادر گفت: زيبا بود، خواهرم گفت: مال من بود، ولی زمانی که قلب من شکست هيچکس حتی آخ هم نگفت! -----------------------------------------------------------------------------
وقتی خدا بهت ميگه باشه يعنی اون چيزی رو که ميخوای بهت ميده. وقتی خدا بهت ميگه صبر کن يعنی يه چيز بهتر بهت ميده. وقتی خدا بهت ميگه نه! يعنی بهترين چيز رو داره برات آماده ميکنه... -----------------------------------------------------------------------------
Farghe Girl Friend & Saat : Saat Age Bekhabe Zedde Hale ! Gf Age Bekhabe Ende Hale !! -----------------------------------------------------------------------------
خبرنگارخارجي مياد تهران ميره مسجد ميبينه همه صف ايستادن واسه غذا ، ميگه مگه اينجا نماز نميخونن؟ميگن نماز ميخواي برو دانشگاه تهران،ميگه پس دانشجوها کجان؟ميگن اگه منظورت روشنفکرا و دانشمنداس برو زندان اوين. ميگه مگه دزدا رو نميبرن زندان؟ميگن زکي،پس مملکت رو که اداره کنه؟ -----------------------------------------------------------------------------
مي دونيد سياهپوستا به شامپو بدن چي مي گن؟ ..... .... مي گن مشكين تاژ -----------------------------------------------------------------------------
معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنجتا ... معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت -----------------------------------------------------------------------------
مرگ از زندگي پرسيد : " اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! " زندگي لبخندي زد و گفت : دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داری... -----------------------------------------------------------------------------
salam, mikhastam ye matlabi ro behet begam valiii... aslan velesh kon... >>>>>>>>>>>>>>>>> bikhiyal / / / / / lotfan baghiyasho nakhoon =========================== =========================== ================== ==================goftam lotfan baghiyasho nakhoon chikar dari????????? ================= ============= ==================== =========== ============ =============== ================= na kheyr mesle inke fozoolit nemizare ====!!!!!!!!!!az daste to !!!!!!!!!! ================== OK ========= =========== ====================== =========== mikhastam begam kheyli dooset daram -----------------------------------------------------------------------------
چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي، حس کني هنوزم دوسش داري -----------------------------------------------------------------------------
تنهايي رو فقط با بغض پنجره اي ميشه اندازه گرفت که از پشت اون همه غربتت رو مي بيني ؛ غربتي که در ميان انبوه دوستانت داري. و قناري خاموش دلت به اندازه تنهايي اون پنجره مي خونه. و من تازه طعم تنهايي رو احساس کردم. آره همه ديگه مي دونن که من واقعا تنهام تنهاي تنها -----------------------------------------------------------------------------
چو روح خوابگردي مات و مدهوش كه بي سامان به ره افتد شبانگاه درون سينه ام دردي ست خونبار كه همچون گريه مي گيرد گلويم غمي آِفته دردي گريه آلود نمي دانم چه مي خواهم بگويم -----------------------------------------------------------------------------
آنقدر طوفانم امشب که حتي باد را هم ميکنم.... در هواي ياد تو من ياد را هم ميکنم... در چنين حال و هوا استاد اگر گويد سخن... با همه شاگرديم استاد را هم ميکنم... کردني بسيار بود و وقت اندک زين سبب... هر که نامش از قلم افتاد را هم ميکنم... نخند بي مزه تو را هم ميکنم..! -----------------------------------------------------------------------------
بوش بعد از مسلمان شدن به احمدی نژاد گفت انرژی هستهای رو ولش؛ اين صيغه که ميگن چيه؟!!؟ -----------------------------------------------------------------------------
اگر يه مرد در ماشين رو براي خانومش باز کنه ميشه 4 تا نتيجه گرفت: 1.ماشين تازه هست 2.زنش تازه هست 3.طرف زنش نيست 4.مرد گلابی هست!! -----------------------------------------------------------------------------
زیذی نامه: الهی به مردان در خانهات، به آن زن ذلیلان فرزانهات، به آنان که در بچه داری تکند، یلان عوض کردن پوشکند، به آنان که با ذوق و شوق تمام، به مادر زن خود بگویند مامان!! به آنانکه دامن رفو میکنند، ز بعد رفویش اتو میکنند، به آن قرمه سبزی پزان قدر، به آن مادران به ظاهر پدر!! الهی! به آهِ دل زن ذلیل، به آن اشک چشمان ممد سبیل، که مارا بر این عهد کن استوار، از این زن ذلیلی مکن برکنار!! -----------------------------------------------------------------------------
بر سنگ سپیدی نشسته بودم و شوق حضورت را مشتاقانه می طلبیدم، باد فرا رسیدنت را به مشامم می رساند... و من از خود بی خود شدم و دقایقی بعد... زانوهایم لرزید، و من سرخ شدم؛ زرد شدم و تو آمدی و من سیفون را کشیدم و آب تو را برد... -----------------------------------------------------------------------------
یه sms تکراری که دیگه همه خوندنش: SMS Chat chie? : -) Age midooni javabesho reply kon. :-D -----------------------------------------------------------------------------
به خدا نگو مشکلات بزرگی دارم... به مشکلاتت بگو خداي بزرگی دارم... -----------------------------------------------------------------------------
اينگونه زندگی کنيم: شاد امّا دلسوز، ساده امّا زيبا، مصمم امّا بيخيال، متواضع امّا سربلند، مهربان امّا جدّی، عاشق امّا عاقل! ----------------------------------------------------------------------------- Ye bar ye P hamele mishe, mishe B! 2 ta L baham ezdevaj mikonan, H mishan! Ye O taghire jensiat mide, Q mishe! Ye V ye dokhtar mibine, Y mishe ! -----------------------------------------------------------------------------
شب رفتن تو ديدم، تا که غم نياد سراغت... هيش زمون روشن نميشه، واسهي کسي چراغت... (ببینم! منظور مریم حیدرزاده از "چراغت"، چراغ آیدی توی یاهو مسنجره؟!! ) -----------------------------------------------------------------------------
میدونی شرت گلدار رو چه طوری شناسایی میکنن؟ ........... یکم فکر کن دیگه ...... نفهمیدی؟ ......... خب اگه ب..زی گلهاش پرپر میشه دیگه! -----------------------------------------------------------------------------
شباهت زن ایرونی رو با کفش ملی میدونی؟ این که هردوشون زود از ریخت میافتن ولی لامصب ها مرگ ندارن!! و دیگه اینکه آدم با هردوشون راحته!! -----------------------------------------------------------------------------
کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند، انسانهاي منطقي هستند. 2- کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند، دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند. 3- کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند. 4-کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند. 5- کساني که با فشارامضاء مي کنند، در کودکي سختي کشيده اند. 6- کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند. -----------------------------------------------------------------------------
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم -----------------------------------------------------------------------------
مدتي است که اشک هايم....اشک هاي دلتنگيم...براي تو.....مانند قبل نيست... ديگر اشکهايم مانند گذشته تسکين دهنده ي گونه هايم نيست.... بلکه مانند شلاقيست که عذابم مي دهد.... -----------------------------------------------------------------------------
چرا ناراحتی؟؟ چرا رفتی تو خودت؟؟ چرا يه گوشه کز کردی؟؟؟ بابا اندی که منظوری نداشت!! -----------------------------------------------------------------------------
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز فقط کافي است عاشقانه به آسمان نگاه کني. -----------------------------------------------------------------------------
عجب چرخه ي عجيبيه زن از سوسک مي ترسه - سوسک از موش- موش از گربه - گربه از سگ- سگ از مرد مي ترسه- مرد از زن -----------------------------------------------------------------------------
بيا هارد دلت را ما ببينيم گلي از كنج هوم پيجت بچينيم بيا آيكون نماي بينشانم كه من جز آدرس ميل ات ندانم -----------------------------------------------------------------------------
البرادعي ميره نطنز کارگرا چمع مي شن. مي گه اگه سوالي دارين بپرسين. یکی ميره جلو مي گه آقا شما دکترين؟ميگه بله؟ ميگه واقعا دکترين؟ ميگه بله.مي گه پس چرا تو آژانس کار مي کنين -----------------------------------------------------------------------------
اگر در انجام كار خيري رنج بردي، رنج زايل مي شود ولي آن عمل نيك باقي مي ماند و اگر از يك گناه لذتي بردي، لذت از بين مي رود ولي آن كار زشت باقي مي ماند. -----------------------------------------------------------------------------
زنها كلا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن گروه اول زنهائي هستند كه مردها رو بدبخت ميكنن! گروه دوم زنهائي هستند كه اشك مردها رو در ميارن! گروه سوم زنهائي هستند كه جون مردها رو به لبشون ميرسونن! گروه چهارم زنهائي هستند كه كاري ميكنن مردها روزي 18 بارآرزوي مرگ كنن گروه 5 زنائي هستند كه به اشتباه فكر ميكنن جزو هيچكدوم از گروههاي بالا نيستن! -----------------------------------------------------------------------------
سينه کوشيدم که گردد چون صدف چاک از وفا...اشکها غلتيد اما گوهر غلتان نشد اختيار گريه را دادم به چشم خود ولي...سيل بنيان کن برون زين چشمه جوشان نشد -----------------------------------------------------------------------------
کار عمر آسان گرفتم کار عشق آسان نشد... سر به صحراها نهادم بهر دل سامان نشد ناله را از ياد بردم ديگر اين دل دل نماند... سرد و خاموش اوفتادم ديگر اين جان جان نشد -----------------------------------------------------------------------------
يادم باشد...حرفي نزنم که دلي بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را يادم باشد....... جواب کينه را با کمتر از مهر ....... دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ....... يادم باشد بايد در برابرفريادها سکوت کنم ...... وبراي سياهي ها نور بپاشم ........ يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم ....... از آسمان درس پاک زيستن ....... يادم باشد سنگ خيلي تنهاست....... بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ..... يادم باشد -----------------------------------------------------------------------------
ازجمله آفهای نجومی! تو خودت قندو نباتی! شکلاتی شکلاتی! عسلی يا که شیرینی! که به دل اینجور میشینی! والّا! همن الان گفت! -----------------------------------------------------------------------------
نامه جديد احمدي نژاد به جرج بوش: اگر خورشيد را در دست راستم نهيد و ماه را در دست چپم هر گز نتوانيد انرژي هسته اي را از من بگيري! -----------------------------------------------------------------------------
هر چيز خاک ميشود، جز غرور! همانطور که هر چی متولد خواهد شد، جز عشق! -----------------------------------------------------------------------------
ديروز هميشه گذشته، امروز هيچگاه تمام نميشود، و فردا هيچوقت نميآيد!! -----------------------------------------------------------------------------
اين رو ياد بگير که هميشه به ياد اونی باشی که هميشه به يادت بوده! هيچ وقت سعی نکن ياد اوني رو که به يادت بوده از يادت ببری، چون هميشه از همه چی، اون ياده که ميمونه، اينو يادت باشه پس از ياد نبرش |+| نوشته شده توسط عیسی در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 14:35
اعجاز عددی قران
قرآن و كامپيوتر
مقاله قرآن و كامپيوتر نوشته « دكتر رشاد خليفه» دانشمند مسلمان مصري داراي درجه پي اچ دي در رشته مهندسي سيستمها و استاد دانشگاه آريزوناي آمريكاست كه مدتي معاون سازمان توسعه صنعتي ملل متحد بوده است . وي با كمك عده اي از مسلمين متخصص و صرف وقت بسيار تحقيقات گسترده اي را در نظم رياضي كاربرد حروف و كلمات در قرآن شروع نموده و با الهام از آيات 11 تا 31 سوره مدثر كه عدد 19 را كليد رمز اعجاز آميز قرآن و آسماني بودن آن معرفي ميكنند به كمك عدد 19 توانست رمز نظم رياضي حيرت انگيز و اعجاز آميز حاكم بر حروف قرآني را كشف نمايد. دكتر رشاد خليفه ، نخستين بار ترجمه قرآن مجيد از عربي به انگليسي را در 12 جلد نگاشت . اين ترجمه ها توسط مؤسسه « روح حق» واقع در شهرستان توسان ايالت آريزوناي آمريكا بچاپ رسيد. مقاله قرآن و كامپيوتر در پايان جلد اول كتاب ترجمه قرآن درج شده است. اينك متن مقاله : در چهارده قرن اخير نوشته هاي بيشمار ادبي شامل كتاب ، مقاله . گزارشات پژوهشي درباره كيفيت معجزه آساي قرآن برشته تحرير در آمده است . دراين نوشته ها فصاحت بيان ، فضيلت ادبي، معجزات علمي، سبك و حتي جاذبه آهنگ تلاوت قرآن تشريح شده است. با وجود اين، تحقيق در اعجاز قرآن بعلت احساسات بشري، بيطرفانه صورت نگرفته و بسته به عقيده نويسنده برعليه آن قلم فرسايي شده است . چون مطالعات وپژوهش هاي قبلي به بوسيله بشر انجام شده خواهي نخواهي تمايلات ونظرات ضد ونقيض نويسندگان در آنها به چشم ميخورد ، اين نوشته ها نتوانسته اند افراد غيرمسلمان را قانع كنند كه قرآن كتاب آسماني است و دلايل نويسندگان درايشان مؤثر نبوده است. معجزه اي كه در اين رساله پژوهشي ارائه مي شود برمبناي اصولي بي چون و چرا و خالي از شك و شبيه و غيرقابل تغيير استوار است بدين ترتيب كه فن كامپيوتر با كشف سيستم اعدادي اعجاز آميز قرآن مدلل مي دارد كه قرآن مجيد بدون شك ساخته فكر بشر نمي تواند باشد. خواست خداي توانا بوده است كه اين نظم پيچ در پيچ عددي قرآن مخفي نماند تا تايپ شود كه سرچشمه غيبي قرآن از جانب خداوند متعال است و نيز در عرض گذشت قرون بوسيله ذات او محافظت ميشده و از گزند تغيير ، افزايش يا كاهش در امان مانده است. رمزهاي اعجاز آميز قرآن منحصراً از اين قرارند : 1- اولين آيه قرآن « بسم الله الرحمن الرحيم » داراي 19 حرف عربي است. 2- قرآن مجيد از 114 سوره تشكيل شده است و اين عدد به 19 قسمت است. (6× 19). 3- اولين سوره اي كه نازل شده است سوره علق (شماره96) نوزدهمين سوره از آخر قرآن است. 4- سوره علق 19 آيه دارد. 5- سوره علق 285 حرف (15× 19) دارد. 6- اولين باركه جبرئيل امين با قرآن فرود آمد 5 آيه اولي سوره علق را آورد كه شامل 19 كلمه است. 7- اين 19 كلمه ، 76 حرف (4× 19) دارد كه به تعداد حروف بسم الله الرحمن الرحيم است. 8- دومين باري كه جبرئيل امين فرود آمد 9 آيه اولي سوره قلم (شماره 68) را آورده كه شامل 38 كلمه است. (2 × 19) . 9- سومين باركه جبرئيل امين فرود آمد 10 آيه اولي سوره مزمل (شماره 73) را آورد كه شامل 57 كلمه است. (3× 19). 10- چهارمين باركه جبرئيل فرود آمد 30 آيه اولي سوره مدثر (شماره 74) را آورد كه آخرين آيه آن « بر آن دوزخ 19 فرشته موكلند» مي باشد. (آيه 30) . 11- پنجمين بار كه جبرئيل فرود آمد اولين سوره كامل « فاتحه الكتاب» را آورد كه با اولين بيانيه قرآن بسم الله الرحمن الرحيم (19 حرف) اغاز مي شود . اين بيانيه 19 حرفي بالفاصله بعد از نزول آيه «برآن دوزخ 19 فرشته موكلند» نازل شد . اين مراتب گواهي ارتباط آري از شبهه آيه 30 سوره مدثر(عدد 19) و اولين بيانيه قرآن «بسم الله الرحمن الرحيم» (عدد 19) با سيستم اعداي اعجاز آميز است كه بر عدد 19 بنا نهاده شده است. 12- آفريننده ذوالجلال و عظيم الشأن با آيه 31 سوره مدثر به ما ياد مي دهد كه چرا عدد 19 را انتخاب كرده است. پنج دليل زير را بيان مي فرمايد : الف) بي ايمانان را آشفته سازد. ب) به خوبان يهود و نصارا اطمينان دهد كه قرآن آسماني است. ج) ايمان مومنان تقويت نمايد. د) تا هر گونه اثر شك و ترديد را از دل مسلمانان و خوبان يهويت و مسيحيت بزدايد. ه) تا منافقين و كفار را كه سيستم اعدادي قرآن را قبول ندارند رسوا سازد. 13- آفريننده بمامي آموزدكه اين نظم اعدادي قرآن تذكري به تمام جهانيان است (آيه 31 سوره مدثر)ويكي از معجزات عظيم قران است. (آيه 35). 14- هركلمه از جمله آغازيه قرآنبسم الله الرحمن الرحيم در تمام قرآن بنحوي تكرار شده كه به عدد 19 قابل تقسيم است ،بدين ترتيب كه كلمه“ اسم “ 19 باركلمه “ الله “ 2698بار(42*19)، كلمه “ الرحمن “ 57 بار (3*19) وكلمه “ الرحيم “ 114بار (6*19)ديده مي شود. 15- قرآن 114سوره دارد كه هر كدام از سوره ها با آيه افتتاحيه “ بسم الله الرحمن الرحيم “ آغاز ميشود بجز سوره توبه (شماره 9) كه بدون آيه معموله افتتاحيه است،لذا آيه “ بسم الله الرحمن الرحيم“ در ابتداي سوره ها 113 بار تكرار شده است.چون اين رقم به 19 قابل قسمت نيست وسيستم اعدادي قرآن آسماني ساخته پروردگار بايد كامل باشد يكصد وچهاردهمين آيه بسم الله را در سوره النمل كه دوبسم الله دارد(آيه 27) (آيه افتتاحيه وآيه 30 )بنابراين قرآن مجيد 114 بسم الله دارد. 16- همانطور كه در بالا اشاره شد سوره توبه فاقد آيه افتتاحيه بسم الله است . هر گاه از سوره توبه شروع كرده آنرا سوره شماره يك وسوره يونس را سوره شماره دو فرض نموده وبه همين ترتيب جلو برويم ، ملاحظه مي شود كه سوره النمل نوزدهمين سوره است (سوره 27) كه بسم الله تكميلي را دارد .از اين نظم نتيجه مي گيريم كه قرآني كه اكنون در دست ماست با قرآن زمان پيامبر از لحاظ ترتيب سوره ها يكي است . 17- تعداد كلمات موجود بين دو آيه بسم الله سوره النمل 342(18*19) ميباشد. 18- قرآن مجيد شامل اعداد بيشماري است .مثلاً : ما موسي را براي جهل شب احضار كرديم ،ما هفت آسمان را آفريديم .شمار اين اعداد در تمام قرآن 285(15*19) ميباشد. 19- اگر اعداد 285 فوق را با هم جمع كنيم ، حاصل جمع 174591 (9189*19)خواهد بود . 20- حتي اگر اعداد تكراري را از عدد فوق حذف نماييم حاصل جمع 162146 (8534*19) خواهد بود. 21- يك كيفيت مخصوص به قرآن مجيد اينست كه29 سوره با حروف رمزي شروع ميشود كه معني ظاهري ندارند ، اين علامات در هيچ كتاب ديگري و در هيچ جايي ديده نمي شوند .اين حروف در ابتداي سوره هاي قرآن بخش مهمي از طرح اعدادي اعجاز آميز مي باشد كه بر عدد 19 بنا شده است.اولين نشانه اين ارتباط اينست كه29 سوره از قرآن با اين علامات شروع ميشود.تعداد حروف الفبا دراين رموز14وتعداد خود رمزها نيز14ميباشد.هرگاه تعدادسوره ها(29) وحروف الفبا(14)راباتعدادرمزها(14)جمع كنيم ، حاصل جمع 57(3*19) خواهد بود. 22- خداوند توانا بما ياد ميدهدكه در هشت سوره وسوره هاي شماره( 10،12،13،15،26،27،28 ،31)دو آيه اول كه با اين رموز آغاز ميشوند حاوي وحامل معجزه قرآن هستند،بايد توجه داشت كه قرآن كلمه “ آيه “ را بمعني معجزه بكار برده است . بايد كلمه آيه داراي معاني متعددي باشد كه يكي از آنها معجزه است ونيز بايد دانست كه خود كلمه معجزه در هيچ جاي قرآن بكار برده نشده است.بدين جهت قرآن مناسب تفسير نسلهاي گوناگون بشريت است مثلاً نسلهاي قبلي (پيش ازكشف اهميت حروف رمزي قرآن )كلمه آيه رادر اين هشت سوره ،آيه نيم بيتي مي پنداشتند ،ولي نسلهاي بعدي كه از اهميت اين رموزبا خبر شدند آيه را به معني معجزه تفسير كرده اند. بكار بردن كلمات چند معنايي و مناسب براي همه نسلهاي بشر در زمانهاي گوناگون خود يكي از معجزات قران است. 23- سوره قاف كه با حرف ق شروع مي شود (شماره 50 ) شامل 57(3*19) حروف ق است. 24- سوره ديگري در قرآن“ حروف ق را در علامت رمزي خود دارد (سوره شورا شماره 42) كه اگر حروف ق را در اين سوره شمارش نمائيد، ملاحظه خواهيد كرد كه حرف ق 57 (3 * 19) بار تكرار شده است. 25- بدين ترتيب در مييابيد كه دو سوره قرآني فوق الذكر (شماره 50 و 42 ) به اندازه همديگر (57،57) شامل حرف ق هستند كه مجموع آن دو با تعداد سوره هاي قرآن(114) برابر است. چون سوره ق بدين نحو آغاز مي شود : “ق و القرآن المجيد“ تصور حرف ق به معني قرآن مجيد مي نمايد و 114 ق مذكور گواه 114 سوره هاي قرآن است. اين احتساب اعداد آشكار و گويا ، مدلل مي دارد كه 114 سوره قرآن ، تمام قرآن را تشكيل مي دهند و چيزي جز قرآن نيستند. 26- آمار كامپيوتر نشان ميدهد كه فقط اين دو سوره كه با حرف ق آغاز مي شود ، داراي تعداد معيني ق (57 مورد ) هستند ، گوئي خداوند توانا مي خواهد با اشاره و كنايه بفرمايد كه خودش تنها از تعداد حروف الفبا در سوره هاي قرآن با خبر است. 27- يك نمونه در آيه 13 از سوره ق مدلل مي دارد كه هر كلمه و در حقيقت هر حروف در قرآن مجيد به دستور الهي و طبق يك سيستم اعدادي بخصوصي كه بيرون از قدرت بشر است گنجانيده شده است اين آيه مي فرمايد “عاد ، فرعون و اخوان لوط “ در تمام قرآن مردمي كه لوط را نپذيرفتند ، قوم ناميده مي شوند. خواننده بلافاصله متوجه مي شود كه اگر بجاي « اخوان » در سوره ق كلمه « قوم » بكار بدره مي شد چه اتفاقي مي افتاد . در اين صورت ذكر كلمه قوم بجاي اخوان، حرف « ق» در اين سوره 58 بار تكرار مي شد و عدد 58 به 19 قابل قسمت نيست و لذا با تعداد 57 «ق» كه در سوره شورا مطابقت نمي كرد و جمع آن دو با تعداد سوره هاي قرآن برابرنمي شد ، بدين معني كه با جايگزين كردن يك كلمه بجاي ديگري نظم قرآن از بين ميرود. 28- تنها سوره اي كه با حرف « ن » آغاز ميشود ، سوره قلم است ( شماره 6 ) اين سوره 133 « ن » دارد كه به 19 قابل قسمت است ( 7×19). 29- سه سوره اعراف (شماره 7 ) مريم ( شماره 19 ) و ص ( شماره 38) كه با حروف « ص» شروع ميشوند، جمعاً 152 حرف « ص » دارند ( 8×19). 30- در سوره طه (شماره 20 ) جمع تعداد حروف « ط » و « هـ» 344 ميباشد ( 18 × 19) . 31- در سوره « يس » تعداد حروف « ي » و « س» 285 ميباشد ( 15×19). 32- در هفت سوره 40 تا 46 كه با رمز « حم » شروع ميشوند تكرار حروف 2166 ميباشد (14*19) بنابراين تمام حروف اختصاري كه در ابتداي سوره هاي قرآن قرار دارند . بدون استثناء در روش اعددي اعجاز آميز قرآن شركت دارند. بايد توجه داشت كه اين روش اعدادي قرآن ، در مواردي ساده و در خور فهم اشخاص معمولي است ، اما در موارد ديگر ، بسيار مشكل و پيچيده بوده و براي درك آنها اشخاص تحصيل كرده بايد از ماشينهاي الكترونيكي كمك بگيرند . 33- در سوره هاي شماره 2و3و7و13و19و30و31و32 كه با رمز « الم » شروع ميشوند تعداد حروف الف ، لام ، ميم جمعاً 26676 مورد و قابل قسمت به 19 ميباشند ( 1404*19). 34- در سوره هاي 20و26و27و28و36و42 كه با رمز « طس » يا يكي از دو حرف مزبور (ط ، س) آغاز ميشوند تعداد دو حرف « ط » و «س» 494 مورد ميباشد ( 26*19). 35- در سوره هاي 10و11و12و14و15 كه با رمز « الر» آغاز مي شوند تعدا الف ، لام ، راء به اضافه تعداد ( راء ) تنها در سوره سيزدهم ،9،97 مورد است كه اين عدد قابل قسمت بر عدد 19 مي باشد (511*19). 36- در سوره هايي كه با رمز يكي از حروف “ط“ “س“ و “م“ آغاز مي شوند ، تعداد حروف طاء و سين و ميم 9177 مورد مي باشد (438*19). 37- در سوره رعد ( شماره 13 ) كه با حرف رمزي “المرا“ آغاز مي شود ، تعداد حروف (الف ، لام ، ميم، را ) 1501 مورد مي باشد (79*19). 38- در سوره اعراف (شماره 7) كه با حروف رمزي “المص“ شروع مي گردد تعداد وقوع “الف“ 2572 مورد ، حرف “لام“ 1523 مورد ، حرف “ميم“ 165 و حرف “ص“ 98 مورد كه جمعاً عدد 5358 بدست مي آيد(282*19). 39- در سوره مريم (شماره 19) كه با حروف “كهيعص“ شروع مي شود ، تعداد حروف (كاف ، ها ، يا ، عين ، صاد) 798 مورد مي باشد (42*19). 40- در سوره شورا (شماره 42) كه با حروف “حم عسق “ شروع مي شود ، تعداد حروف (حا ، ميم ، عين، سين ، قاف ) 570 مورد مي باشد(30*19). 41- در سيزده سوره اي كه حرف “الف“ در لغت رمزي آنهاست (سوره هاي شماره 2 ، 3 ، 7 ، 10 ، 11 ، 12 ، 13 ، 14 ، 29 ، 30 ، 31 ، 32و15 ) جمع الف هاي موجود 17499 مورد مي باشد(921*19). 42- در سيزده سوره فوق الذكر جمع حروف “لام“ 1870 مورد مي باشد(620*19). 43- در هفده سوره اي كه حروف “ميم“ در لغت رمزي آنها ست (سوره هاي شماره 2 ، 3 ، 7 ، 13 ، 32 ، 26 ، 28 ، 29 ، 31 ، 30 ، 40 ، 41 ، 42 ، 43 ، 44 ، 45 ، 46 ) جمع حروف “ميم“ 8683 مورد مي باشد (457*19). درتاريخ ، كتابي سراغ نداريم كه مانند قرآن طبق يك سيستم عددي تنظيم شده باشد بر اين حقيقت علاوه بر 43 بند پيشين ، موارد زير نيز گواه صادقي است: الف: كلمه “الله“ 2698 مرتبه در قرآن تكرار شده كه مضربي از عدد 19 است (142 * 19 ) و تعداد حروف “بسم الله الرحمن الرحيم“ نيز 19 مورد مي باشد. مسئله جالب اينكه در سوره اخلاص بعد از “قل هو الله احد “ جمله “ الله الصمد“ آمده در صورتي كه اگر “هو الصمد“ مي آمد ، جمله صحيح بود. از نظر دسترو زباني بايد “هو “ مي آمد اما با اين حال “الله“ آمده است ، اگر بجاي “الله“ “هو“ مي آمد ، سيستم رياضي قران بهم مي ريخت و اين مسئله شباهت زيادي دارد به همان “اخوان“ و “قوم“ در سوره “ق“. ب: مورد جالب ديگر در سوره مريم حروف مقطعه كهيعص مي باشد كه بصورت حروف آغازين آمده است ، اين حروف در سوره مريم ، بصورت جداگانه ، با اين تعداد بكار رفته اند: حرف “ك“ 137 مرتبه، حرف “ه“ 168 مرتبه ، حرف “ي“ 345 مرتبه ، حرف “ع“ 122 مرتبه، حرف ص“ 26 مرتبه. جمع اين ارقام به اين صورت است: 345+ 168+137+122+26= 897 كه مضروب عدد 19 مي باشد (42*19) يعني مجموع تكرار حروف پنجگانه (ك، ه ، ي ، ع ، ص،) سوره مريم (سوره شماره 19) علاوه بر آنكه برعدد 19 (تعداد حروف بسم الله الرحمن الرحيم ) قابل تقسيم است، بر عدد 14 (كه تعداد حروف مقطعه است) نيز قابل تقسيم مي باشد(798=57*14). پ: در قرآن بعضي از كلمات با كلمه هاي ديگر كه از نظر معني با همديگر تناسب دارند يكسان به كار رفته اند. مثلاً : 1- كلمه “حيوه“ 145 بار با مشتقات آن در قرآن بكار رفته است و به همان تعداد (145 بار ) كلمه “موت يا مرگ“ با مشتقاتش بكار رفته است. 2- كلمه “دنيا “ 115 بار و كلمه “آخرت“ هم 115 بار بكار رفته است. 3- كلمه “ملائكه“ 88 بار در قرآن آمده است و كلمه “شياطين“ نيز به همان تعداد 88 بار بكار برده شده اند. 4-“حر“ يعني گرما 40 بار و كلمه “ برد“ يعني سرما نيز 40 بار بكار برده شده اند. 5- كلمه “مصائب“ 75 بار و كلمه “شكر“ نيز 75 بار 6- كلمه زكات 32 بار و كلمه “بركات“ نيز 32 بار . 7- كلمه “عقل“ ومشتقات آن 49 بار و كلمه “نور“ نيز با مشتقاتش 49 بار . 8- كلمه “يوم “ به معني روز و “شهر“ به معني ماه در قرآن به ترتيب 365 بار و 12 بار بكار رفته اند. 9- كلمه “رجل“ به معني مرد 24 بار و كلمه “امرأه “ به معني زن نيز 24 بار در قرآن بكار رفته اند. 10- كلمه “امام“ بصورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن آمده است. آيا اينها تصادفي است؟ ت: تفاوتهايي د رحدود يك ده هزارم. ضمن بررسي سوره مريم و زمر ديدم كه نسبت “درصد“ مجموع حروف ( ك، ه ، ي ، ع، ص) در هردو سوره مساوي است با اينكه بايد در سوره مريم بيش از هر سوره ديگر باشد زيرا اين حروف مقطعه فقط در آغاز سوره مريم قرار دارد. اما هنگاميكه محاسبات مربوط به نسبت گيري حروف دو سوره را از رقم سوم اعشار بالاتر بردم روشن شد كه نسبت مجموع اين حروف در سوره مريم يك ده هزارم (0001/0 ) بيش از سوره زمر است . اين تفاوتهاي جزئي راستي عجيب و حيرت آوراست. نتيجه: 1- يك مؤلف هر قدر هم كه توانا باشد هر گز نمي تواند د رذهن خود حروف و اعدادي به اندازه معين بگيرد سپس از آنها مقالات و يا كتابي بنويسد كه همچون قرآن حتي شماره ها و حروف و كلمات آن نيز به اندازه و شمرده شده در آيد مثلاً حروف مقطعه “الم“ به ترتيب “الف“ بعد “ لام“ و سپس “ميم“ از ديگر حروف در سوره هاي مربوطه بيشتر باشد. از طرف ديگر تعداد حروف مقطعه 14 حرف باشد يعني درست نصف تعداد حروف الفباي عربي. اگر مشاهده كرديم انساني در مدت 23 سال با آن همه گرفتاري ؛ سخناني آورد كه نه تنها مضامين آنها حساب شده و از نظر لفظ و معني و محتوا در عاليترين صورت ممكن بود ؛ بلكه از نسبت رياضي و عددي حروف چنان دقيق و حساب شده بود كه نسبت هر يك از حروف الفبا در هريك از سخنان او يك نسبت دقيق رياضي دارد. آيا نمي فهميم كه كلام او از علم بي پايان پروردگار سرچشمه گرفته است؟ 2- رسم الخط اصلي قرآن را حفظ كنيد. تمام محاسبات فوق در صورتي صحيح خواهد بود كه به رسم الخط اصلي و قديمي قرآن دست نزنيم مثلاً اسحق و زكوه و صلواه را به همين صورت بنويسيم نه بصورت اسحاق و زكات و صلاه . در غير اينصورت محاسبات ما بهم خواهد ريخت. 3- عدم تحريف قرآن. در قران مجيد حتي كلمه و حرفي كم و زياد نشده و الا بطور مسلم محاسبات كنوني روي قرآن فعلي صحيح از آب در نمي آمد و كلمات و حروف حساب شده نظام كنوني حروف قرآن را بكلي به هم مي ريخت. پس اين نشانه ديگري بر عدم كوچكترين تحريف در قرآن مجيد است. حال فرموده پيامبر اسلام را ياد آوري مي كنم كه فرمود: «عجائب و شگفتيهاي قرآن پايان ناپذير است و قرآن ظاهرش خوشايند و باطنش عميق است. عجائبش را نمي توان شمرد و غرائبش هرگز كهنه نشود مؤمن هرگاه قرآن بخواند بوي عطر مانندي از دهانش خارج شود.» «اميدوارم خوانندگان گرامي در انجام وظيفه ديني و كتب ثواب اخروي و خشنودي پروردگار ، تاجايي كه مي توانند اين معجزه را نشر و گسترش دهند تا اعجاز قرآن بيش از پيش روشن گشته و اين كتاب شريف و گرانقدر از مظلوميت خارج و قانون زندگي واقعي گردد. در پايان با تمام وجود و با فريادي بلند به امت اسلامي مي گويم اي ملت اسلامي قرآن را بخوانيد و عمل كنيد كه سعادت بشر در آن نهفته است. يا دليل المتحيرين در يازدهم سپتامبر 2001ميلادي چند هواپيما با برجهاي دوقلوي نيويورك در خيابان جرف هاربا طبقه 109 آن اصابت مي كند كه اين امر موجب بوجود آمدن تشنج هاي سياسي واقتصادي و اجتماعي شد و نشان داد بنيا نهاي چپاول و غارتگري سست و بي پايه مي باشد ؛ كه خداوند سبحان 1400 سال پيش توسط پيامبر خود در قرآن كريم به اين موضوع اشاره مي كند. سوره توبه ؛ جزء 11 و سوره 9 قرآن كريم مي باشد. روز حا دثه : 11/9/2001 كلمه 2001 آن جرف هار مي باشد. محل برج : خيابان جرف هار خداوند در آيه 109 سوره به خرابي بنا اشاره مي فرمايد. طبقه اصابت : 109 |+| نوشته شده توسط عیسی در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 14:32
این هم چندلطیفه جمله سازی تاوبلاگ زیادهم جدی نباشد
به تركه ميگن: با «آجر» جمله بساز، ميگه با آجر كه جمله نميسازن، ديوار ميسازن
به تركه ميگن: با «ابريشم» جمله بساز، ميگه: هوا ابريشم خوبه به تركه ميگن: با «اختاپوس» جمله بساز. ميگه: اوخ، تا پوستم نسوخته برم تو سايه به تركه ميگن: با «بنزين» جمله بساز. ميگه: خوش به حال شماها كه سوار بنزين به تركه ميگن: با «تلاش» جمله بساز، ميگه: مادرم رفت بازار طلاشو فروخت به تركه ميگن: با «توكيو» جمله بساز، ميگه: من خديجه رو دوست دارم توكيو؟ به تركه ميگن: با «جام جم» جمله بساز. ميگه: صبح كه از خواب پاميشم جامو جم ميكنم به تركه ميگن: با «حميد و فريد» جمله بساز. ميگه: شما با هميد؟ چند نفريد؟ به تركه ميگن: با «خرچنگ» جمله بساز، ميگه: كره خر چنگ نزن به تركه ميگن: با «رادار» جمله بساز ميگه: از اينجا به خونه ما راداره به تركه ميگن: با «زنبور و خر و گاو» جمله بساز، ميگه: زنبور خره، گاو منه به تركه ميگن: با «ستيز» جمله بساز، ميگه: موبايل سِت ايز آف به تركه ميگن: با «سيدي» جمله بساز، ميگه: چُسيدي به تركه ميگن: با «سينا» جمله بساز. ميگه: با عباساينا رفتيم بيرون به تركه ميگن: با «شمشير» جمله بساز، ميگه: فدات شم شير ميخوري؟ به تركه ميگن: با «شيشه» جمله بساز، ميگه: ساعت يك ربع به شيشهبه تركه ميگن: با «صداقت» جمله بساز، ميگه: داشتم با تلفن صحبت ميكردم صدا قطع شد به تركه ميگن: با «عدس» جمله بساز، ميگه: اگه امشب نياي اَدست دلخور ميشم به تركه ميگن: با «علي» جمله بساز. ميگه: صندلي به تركه ميگن: با «قيمت» يك جمله بساز، گفت: مامان بدو تو آشپزخونه كه خورشت قيمت سوخت به تركه ميگن: با «كار و كوشش» جمله بساز، ميگه: شلوار كار من كوشش ؟ به تركه ميگن: با «كشور» جمله بساز، ميگه: با كش ور رفتم خورد به چشمم به تركه ميگن: با «كيشميش» يك جمله بساز، گفت: من پسر عموش ميشم، تو كيشميشي؟ به تركه ميگن: با «گوهر» يك جمله بساز، گفت: توي گو، هر موقع به من ميرسي ميگي يه جمله بساز به تركه ميگن: با «لوبيا» جمله بساز، ميگه: كوچولوبيا به تركه ميگن: با «ماشين» جمله بساز. ميگه: چقدر خوبه كه شما بياييد همسايه ماشين به تركه ميگن: با «مايلي كهن» جمله بساز، ميگه: مايلي كهنتو عوض كنم؟ به تركه ميگن: با «مترو» جمله بساز. ميگه: اصلا سوالتون غلطه! شما بايد بگين مترو ببر، مترو بيار، مترو بكش ولي متروچيه نداريم به تركه ميگن: با «محمد دوعايه» (دروازه بان تيم فوتبال عربستان) يك جمله بساز، گفت: من يك آيه از قرآن حفظ كردم، محمد دوآيه به تركه ميگن: با «مناجات» يك جمله بساز، گفت: مونا جات رو بنداز بخواب به تركه ميگن: با «مينا و تينا» جمله بساز. ميگه: مامانم اينا با مامانتينا رفتن شمال به تركه ميگن: با «مينا» جمله بساز. ميگه: با قاسماينا رفتيم بيرون به تركه ميگن: با «نجيب» جمله بساز. ميگه: يه شلوار خريدم نه جيب جلو داره نه جيب عقب به تركه ميگن: با «نخ سوزن» جمله بساز، ميگه: اين بچههاي تيم ملي واقعا زحمت ميكشند، نخسوزن علي دايي به تركه ميگن: با «نمونه» يك جمله بساز، گفت: اين كه مي بينين پاهامونه ، اينم رونمونه به تركه ميگن: با «هندونه» جمله بساز. ميگه: هند اونه كه بغل پاكستانه به عربه ميگن: با «ماهيچه» جمله بساز، ميگه: ولك عقل ترک درمقابل عقل ِما هيچه به تركه ميگن با اش چمله بساز ميگه محمدي اش صلوات به ترکه ميگن با ريلکس جمله بساز.ميگه:رفتيم باغ وحش با گوريل عکس گرفتيم به ترکه ميگن با لجن جمله بساز ميگه همه تو ايران با ما لجن به يکي ميگن با کشور جمله بساز ميگه بچه با کش ور نرو به تركه مي گن با ماست جمله بساز مي گه بربري در انتظار ماست به تر كه مي گن يه جمله بساز كه توش مرده: باشه مي گه آمبولانس به تركه ميگن با بقيه جمله بساز ميگه من ديشب پيتزا خوردم بهش مي گن بقيش كو ؟ مي گه تو يخچال به تركه ميگن: با «دوچرخه» جمله بساز. ميگه: چرخهای عقب مینی بوس غضنفر دوچرخه به تركه ميگن: با «ترک» جمله بساز. ميگه : بابا خسته شدم از بس جمله ساختم |+| نوشته شده توسط عیسی در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 14:26
عکس زیبای دیلم که توسط دوربین ماهوارای گوگل گرفته شده
http://www.geocities.com/mmshaffii/deylam/deylam2.jpg
|+| نوشته شده توسط عیسی در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 11:28
صوف و بحران معنویت معاصر -دکتر شهرام پازوکی- بخش دوم
تصوف و بحران معنویت معاصر :
خوب بياييد به اين بحث نقش معنوی تصوف در اسلام برگرديم. از گذشته تا حال شما اين موضوع را اجمالاً چگونه می بينيد؟ کتاب های عرفانی که معمولاً بعد از ابن عربی نوشته شده و در عرفان نظری است عموماً تفسيرهای فصوص الحکم است. بزرگانی داريم که شارحان فصوص بودند و در دوره خود ما آقايانی هستند که فصوص و شرح فصوص و تمهيد القواعد و مصباح الانس را درس می دهند. در اين هم ترديد نداريم که ابن عربی در طريقه تصوف بوده و مرشدهايش را می شناسيم. از شيخ ابومدين بگيريد تا بقيه. در اين هم ترديد نداريم که شارحان فصوص الحکم از جامی بگيريد تا کاشانی در طريقه تصوف بودند. يعنی مفسران ما، همه آثار کسانی را شرح و تفسير می کنند که به نحوی به تصوف مربوط می شود. در اين هيچ ترديدی نيست. مسئله سر اين است که ما الان دچار بحران معنوی هستيم و طی اين ۲۷ سال پس از انقلاب ما اسم اسلام را در جهان پخش کرديم. اسلام الان ديگر به عنوان يک دين مثل اديان ديگر نيست. اسلام الان زير ذره بين يک به يک چشمان است. در اين ترديد ندارم که سياست جهانی هم بسيار مايل است که اسلام به عنوان چيزی که در قرون وسطا گفته می شد يک دين شمشير و خشونت، دين دنيوی مطرح شود. در اين ترديدی نيست. استقبالی که الان جوان ها می کنند از تيپ بحث های عرفان اديان ديگر، از عرفان های هندی بگيريد تا سرخ پوستی بدون اينکه بخواهم حقيقت آنها را منکر شوم حاکی از اين خلاء معنوی است. من نمی دانم به يک جوان مسلمانی که پرسش هايش بيشتر از پرسش های شک در نماز است بلکه پرسش های وجودی دارد که من از کجا آمده ام و به کجا می روم، بگويم اسلام که به نظر ما مسلمانان دين جاودان است چه پاسخی دارد؟ در مقابل در عالم جديد سيل تهاجم افکاری که آدم را ريشه کن می کند و بين زمين و آسمان معلقش می کند شکيات نماز پاسخ او را نمی دهد. يک پاسخ اين است که عرفان اسلامی اين جواب را به تو می دهد. به آن جوان بگوييم به جای اينکه بروی سراغ عرفان هندی، برو عرفان اسلامی بخوان. يعنی چه؟ برود شرح فصوص بخواند؟ فصوص الحکم بخواند؟ اما او می خواهد عرفان را در زندگی و معاشرتش ببيند. ما با آثار کلاسيک نظری می توانيم پاسخگوی سئوال های معنوی جوان ها باشيم؟ من به جوانی گفتم مثنوی بخوان. گفت زبانش را نمی فهمم. نتوانست بخواند. در حالی که مثنوی زبانش بسيار عاميانه است. مخاطب مولانا چه کسی بوده؟ مخاطب او بقال بوده، حمال بوده، مقنی بوده، عطار بوده، فيلسوف و فقيه هم بوده. ولی در مجالس وعظ و خطابه مولانا عموم مردم کنار هم می نشستند. اين را هم بگويم اين مجلس وعظ و خطابه که ما داريم از سنت صوفيه است. مرحوم مطهری در کتابی که راجع به عاشورا نوشته بوده اشاره می کند که از سنت صوفيه به ارث رسيده کسی برود برای عموم حرف بزند. چرا برای عموم حرف می زدند؟ • منظورتان اين است که ما الان به جايی رسيديم که زبان معنوی برای گفت وگو با مسلمانان جوان در ايران وجود ندارد؟ ندارد. جوان هايی که در خانواده های سنتی هستند به محض اينکه به سن بلوغ می رسند و جلوتر می آيند اگر به دنبال سئوال باشند بعضی شان جواب دارند. نمی دانم اين جواب چقدرش جواب آبا و اجدادی است. ولی من اصلاً نمی خواهم سئوال را نقد کنم. چون هميشه برای من سئوال محترم است. فکر می کنم اگر دين قرار است آبا و اجدادی نباشد بايد با سئوال شروع شود. در اصول دين اگر تحقيق نباشد چه فرقی با فروع می کند. جوانی که در پی اين است که در اصول تحقيق کند سئوال خواهد داشت. ما در ۵۰۰ سال پيش نيستيم. در عالمی سنتی که همه چيزش به همه چيزش بخورد. خوردن، خوابيدن، معاشرت، ازدواج و درس خواندن همه در يک سيستم منسجم است. خوب يا بد. ما در عالم مدرن هستيم که اين عالم مدرن خودش لوازم و حرف هايی دارد که پرسش برای ما ايجاد می کند. از اولين اصول اعتقادی ما تا جزيی ترين مسائل فروعی، پرسش برای ما ايجاد می کند. مثل همان بحثی که ما الان در آن مانده ايم. تعارض علم و دين مثلاً. بالاخره ما بايد پاسخ اسلامی برايش پيدا کنيم. اينها را چطور بايد جواب بدهيم. ما که نمی توانيم از اصول فقه استفاده کنيم. وقتی که ما جوان هايمان را می خواهيم به معنويت اسلامی دعوت کنيم اين معنويت را از کجا می خواهيم نشان بدهيم؟ وقتی سئوال پيش می آيد چطور می خواهيم جواب بدهيم؟ می خواهيم ارجاع بدهيم به فروع؟ به مباحث سنتی که مخاطب زمان خودش را داشته ولی الان نمی تواند مخاطب داشته باشد؟ خوب او را می رانيم. ما همه چيز را روی مسائل سياسی و اقتصادی می بريم. توجه نمی کنيم اين خلاء معنوی کجاست. به دادگاه های ما که مراجعه می کنيد علت اين جمعيت کثير که در آنجا می بينيد اين نيست که ما قانون کم داريم، علتش اين است که ضمانت قانونی کم داريم. ضمانت قانونی اخلاق است. آن زمان که دو طرف در يک معامله ملکی يک تار سبيلش را می گذاشت و کفايت می کرد تا الان که شما برای گرفتن يک ماشين قسطی از وزارت علوم بايد ۷۰ تا سفته را خودتان امضا کنيد و ۵۰ نفر هم امضا کنند فرقش چه بود؟ فرقش اين بود که آن تار مو از سر اخلاق و وجدان اخلاقی بود. کار خودش را می کرد. اما حالا از سر قانون است. قانون پشتوانه اش يا بايد عقل باشد يا بايد يک معنويت دينی باشد. ترس از يک مبداء عالی باشد. ما که نظام قوانين مان شرعی است و عقل کانتی نيست، عقل کانتی تکليف را فی نفسه منظور می کند. تو نبايد دروغ بگويی. ما دروغ نمی گوييم به اعتبار اعتقادات شرعی مان. به اعتبار اينکه دروغ گفتن خلاف اعتقادات ما هست. دروغ نمی گوييم به خاطر حفظ يک جامعه مدنی که حقوق در آن مهم است. يا به تکليف دروغ نمی گوييم و يا به قانون. حالا قانون ما که پشتوانه آن تکليف شده، تکليف شل شده قانون جواب نمی دهد. اين معنا را در تصوف و عرفان می ديديم که روی آن تاکيد می شد. ما چه داريم به جوانمان بدهيم؟ چه پاسخی برای آن داريم. آقای دکتر نصر کتابی نوشته در مورد پاسخ هايی که می شود به يک جوان معاصر مسلمان داد. شما آن را نگاه کنيد. ايشان بيشتر جوان معاصری را در نظر دارد که در غرب زندگی می کند اما ما در کشوری که کشوری مسلمان است چه جوابی داريم که بدهيم؟ در حقيقت تصوف حضور در اجتماع داشته. تصوف، حوزه علميه و حوزه فکری نبوده که اهل علم به سراغش بروند. تمام آنهايی که جامعه شناسی کار می کنند اصناف و طبقات را که بخوانيد هر کدام به طريقتی وصل بودند و شعار اصناف هم فتوت و جوانمردی بوده. به همين دليل هم کسانی که بخواهند در مورد اصناف درباره اسلام تحقيق کنند بايد بروند فتوت نامه ها را بخوانند. هر کدام از اصناف حتی صنف قصاب فتوت نامه خود را داشته، صنف معمار، صنف خطاط و بنا همه مرامنامه های طريقتی شان را داشته. همه خودشان را می رساندند به يکی از مشايخ صوفيه و می گفتند مرشد اول ما او بوده و از طريق او می رساندند به حضرت علی و يا يکی از انبيا. فرض کنيد بنايان خودشان را می رساندند به حضرت ابراهيم. به خاطر اينکه حضرت ابراهيم خانه کعبه را درست کرد. چرا خودشان را می رسانند به يک مبداء عالی الهی؟ به جهت اينکه می خواستند بگويند روابط صنفی ما، حرفه ما که عين هنر و صنعت ما هست، پشتوانه معنوی دارد. من بنا نيستم که خانه بسازم، من بنايی می کنم در عين حال سير و سلوک معنوی هم می کنم. بيشترين ارتباط و نسبت بين اصحاب حرفه و صنعت و هنر در ايران با طريقه های تصوف است. وقتی ميرسيدعلی همدانی از ايران به هند و پاکستان می رود برای اينکه آنها را به اسلام دعوت کند - شمشير ميرسيدعلی همدانی و شاه نعمت الله ولی که شمشير ظاهری نبوده، شمشير باطنی بوده- يک آدم يک لاقبا به نام ميرسيدعلی همدانی وقتی به شبه قاره می رود که ارقام مبالغه آميز است اينکه چند هزار نفر، يک ميليون نفر چند روزه به دست او مسلمان می شوند، همراه خودش يک عده از اصناف را هم می برد. چرا؟ برای اينکه مخاطب تصوف، کسی که دين های نظری خوانده باشد نيست. همين بقالی است که ممکن است اصلاً سواد خواندن هم نداشته باشد. اين طور تصوف در متن جامعه حضور داشته و چطور شخص با حرفه ای به کمال نفسانی هم می رسيده. پشتوانه معنوی هم داشته که سبيلش ارزش داشته است. •چيزی که شما می گوييد اين است که معنويت پشتوانه معنابخشی به کل زندگی فرد مسلمان بوده. اما اين می شکند؟ اين معنويت دچار بحران می شود. در ايران به خصوص اين بحران از جانب ظاهرگرايی معنويت را تصوف تامين می کرده. اصلاً اخلاق اجتماعی برعهده مربيان عرفانی بوده. به همين دليل است که بين علما و عرفا تا قبل از دوره صفويه خيلی نزديکی بوده. در حقيقت از اواسط صفويه است که شکاف ايجاد می شود.شما می خواهيد وضعيت ايران قبل از صفويه را ببينيد برويد تاجيکستان. آنجا می بينيد که طرف شيخ نقشبندی است و امام جمعه مسجد است.در مصر، در نماز جمعه، مشايخ صوفيه جايگاه خودشان را در کنار علما دارند و در کنار هم نماز جمعه می خوانند. •در کردستان هم وضعيت به گونه ديگری است. بله. در مناطقی که بين علم، عالم و صوفی شکاف نيفتاده اين گونه است. اين اختلاف شيعه و سنی هم نيست. تصوف خودش حلقه رابط شده است. •ظاهراً وهابی ها جزء اولين فرق مستحدثی هستند که روبه روی تصوف می ايستند. بله از اين فرقه است که بن لادن درمی آيد. ما گاهی ته دلمان خوشحال می شويم که بن لادن درمی آيد. می گوييم خوب پدرشان را درآورد. متوجه نمی شويم که خب اين پدر ما را هم درمی آورد. کسانی که بن لادن را دنبال می کنند تشويق نکنيد. تفکر بن لادن يک سرش وهابيت است. اينکه عرض کردم اختلافی ميان علما و عرفا نبوده، کسانی که وقف می کردند هم خانقاه وقف می کردند و هم مسجد و تکيه. وقف نامه ربع رشيدی که خواجه رشيدالدين فضل الله وقف کرده را ببينيد.اين طور نبوده که خانقاه بخواهد جای مسجد را بگيرد. شهيد اول کتابی دارد به نام کتاب الدروس درباره وقف. بحث سر اين است که ما چه چيزهايی را می توانيم وقف کنيم. می گويد: الصوفيون المشتغلون بالعباده والمعرضون عن الدنيا. صوفيه که برای خانقاه وقف می کنند موقوفه شان چه حيثيتی دارد. بعد شرح می دهد که صوفيه چه کسانی هستند. صوفيه کسانی هستند که مشغول عبادت هستند، از دنيا رويگردانند. اين را در مقام مدح آنها می گويد. مرحوم کاشف الغطاء کتابی دارد به نام کشف الغطاء. بابی دارد به نام وقف. آنجا شرح می دهد که اگر بر صوفيه وقف کند و اين صوفيه عارف باشند، بر کسانی وقف می کند که از دنيا خودشان را کنار می کشند و به عبادت مشغول هستند. مگر شهيد اول و کاشف الغطاء جزء علما نبودند؟ اين اولين بار است که چنين چيزی را می شنوم. اين ارتباط بوده. در همين جريان انقلاب کسانی که تفکيک می کنند جزء اولين کسانی که اعتراض و مخالفت می کنند با حکومت مرحوم آقای حاج سلطان حسين تابنده بود که مجتهد هم بود. در حقيقت برادر قطب فعلی سلسله که همان آقای کاشف الغطاء اجازه اجتهاد به ايشان داده. مرحوم آقای خويی از آقای تابنده می خواهد که شما در ايران رساله بنويسيد. آقای خويی که در عراق بوده، نامه ها و مکاتبات و شرح آنها هست. اوايل انقلاب يک سری از تندروها که بسياری از علمای ما را هم کشتند، گروه فرقان وقتی به حسينيه تهران تعرض می کنند _ اوايل انقلاب يک بار حسينيه را آتش زدند که دوباره ساخته شد _ خود امام جلو آنها می ايستد. •به نظر شما اين چطور اتفاق می افتد؟ وقتی به اين کنگره های خارجی که می رويم، بعد از ماجرای ۱۱ سپتامبر ما در موضع عجيبی قرار گرفتيم. بايد يک جوری نشان دهيم که اهل صلح هستيم. همين اخيراً مقاله ای خواندم که يک نفر از نزديکان پاپ جديد نوشته بود. گفته بوده اسلام اصلاح پذير نيست. مبانی اش بر خشونت است. بويی از صلح در آن نيست. ما بايد اسلام صلح را نشان دهيم. بايد جنبه معنوی آن را نشان دهيم. جنبه معنوی آن در تصوف است. اخيراً گروهی از علمای مختلف از کليساهای کاتوليک و پروتستان به ايران آمده بودند. گفت وگوی سه جانبه ميان اينها و ايران، کليسای انگليکان، کليسای لوتری و مسلمانان. در جلسه آنها در قم بود که کسی به من گفت شما اينجا داريد با اديان ديگر گفت وگو می کنيد ببينيد گفت وگو بين دو گروه مسلمان به چه صورت است. خشونتی که بر يک گروه مسلمان ديگر روا می شود. در همان جا به ما می گفتند شما جنبه صلح طلبانه اسلام را نشان دهيد. اسلام الان به دين شمشير معروف است. کسی نگاه نمی کند که اسلام هم حکم به تلافی به نفس دارد، هم حکم به احسان دارد. هر کسی به شما بدی کرد به او احسان کنيد. همه حکم اول را می بينند که مقاله من در آن نشست راجع به همين بود. اينکه اسلام جنبه جهاد اصغر را داشت اما جهاد اکبر را هم داشت. در تصوف بر جهاد اکبر آن تاکيد شده است. اين اکبر است و آن اصغر است.من به آنها گفتم ذوالفقار علی در صدر اسلام ذوالفقار بود که می کشت. بعد در تاريخ اسلام اين ذوالفقار تعبير شد به ذکر و فکر سالک. ذوالفقار دو لبه داشته است. ذکر و فکر برای کشتن نفس اماره. وقتی اين تفسير را برايشان کردم بسيار برايشان جالب بود. گفتم هزار و چهارصد سال است که ذوالفقار علی ذوالفقار ذکر و فکر است. اينکه بايد نفست را اصلاح کنی. چرا می گوييد اسلام اهل صلح نيست؟ اسلام از ريشه سلم است. سلم از صلح بالاتر است. صلح فقط جنبه خارجی دارد. سلم جنبه نفسانی هم دارد. آرام روانی در آن هست. همان که بودايی ها به آن صلح کل می گويند. يعنی آدم در درون وجودش به يک سلم برسد. به يک آرامش روانی برسد. آن شمشير علی در زمان غيبت ذوالفقار نيست. جهاد اکبر جای جهاد اصغر را گرفته. فقط در صدر اسلام ما جهاد اصغر داشتيم. چه کسی مروج جهاد اکبر بود. اصلاً تصوف جنبه جهاد اکبر اسلام است. ما که می خواهيم گفت وگو کنيم خدا می داند که همه مجبوريم استناد کنيم به مثنوی يا به رومی يا به کليات شاه نعمت الله ولی و ... ما می خواهيم پيام مان جهانی باشد. می خواهيم بحثی کنيم از اسلام نه در منطقه ايران و نه از جانب ۳۰۰- ۲۰۰ ميليون شيعه بلکه از جانب يک ميليارد و چندصد ميليون مسلمان. ما در ميان مسلمانان جهان اقليت هستيم. چه پيامی داريم؟ آيا اين پيام، پيام فقه شيعه است؟لااقل از نظر شيعه اجتهاد معنی اش همين است که مجتهد بايد عالم به زمان باشد. اگر بخواهيم پيام مان جهانی باشد .تفکر اسلام بايد جواب بدهد. تفکر اسلامی در کجا بيشترين ظهور را کرده است؟ در فلسفه اسلامی، در عرفان و تصوف اسلامی. تفکر می گويم نه سيستم حقوقی که ما فقه می گوييم. می رويم سراغ فلسفه اسلامی: از فارابی شروع کن تا ملاصدرا، تا حاج ملاهادی سبزواری، مرحوم علامه طباطبايی هيچ کدام از آنها هستند که عاری از گرايش های صوفيانه باشند؟ ابن سينا را ببينيد؟ اشارات و تنبيهات چيست. آخرين کتاب هايش نمط نهم اشارات چيست؟ فارابی که اصلاً به تصوف مشهور بود. اصلاً به دنبال اين هستند که کدام طريقه بوده. برخی می گويند از اسماعيليه بود. سهروردی که می گويد وارث حکمت خالده در ايران نه ابن سينا بلکه بايزيد بسطامی و سهل تستری است. ملاصدرا شارح فصوص است. ملاهادی سبزواری کسی است که به بزرگان تصوف احترام می کرد. مرحوم سلطان علی شاه گنابادی را ملاهادی سبزواری به مرحوم سعادت علی شاه اصفهانی معرفی کرد. سعادت علی شاه اصفهانی خودش عامی بود. اصلاً درس نخوانده بود. ولی حاجی گفت يک بار خودش سبزوار آمده بود برای ديدن سعادت علی شاه اصفهانی رفته، آن موقع سلطان محمد گنابادی شاگرد فضل بود که گفت برو به ديدن او. اينها حکمای ما هستند. ما يک فيلسوف در عالم اسلام داريم که اهل تصوف نيست. آن هم ابن رشد است. ابن رشد در تحول فلسفه اسلامی چه سهمی دارد؟ هيچ سهمی ندارد. بيشترين سهم را هم در توسعه اسلامی همين ها داشتند. کافی است به کشورهای مسلمان شده برويد، از شبه قاره هند تا پاکستان و اندونزی، مالزی، چين اسلامشان صوفيانه است. به واسطه طريقه های تصوف مسلمان شده اند. جالب اين است که سهم ايران است چون طريقه های تصوف غالباً در ايران رشد پيدا کردند. به همين واسطه هم هست که فرهنگ دينی شان ايرانی است. يعنی زبان فارسی، زبان دينی آنها است و الان در بلغارستان، ترکيه و چين وضو نمی گويند. می گويند دست نماز. صلات نمی گويند، نماز می گويند. در چين کتاب لوايح جامی زودتر از قرآن به چينی ترجمه شده است. ۲۰۰ سال زودتر ترجمه شده است. اگر می خواهيم پيام جهانی درباره اسلام داشته باشيم بايد رويمان را به تصوف کنيم. می بينيم که غربی ها به خصوص بعضی از مستشرقين تلاش می کنند بگويند تصوف ربطی به اسلام ندارد. منتها نظر آنها اين است که مطالبی که در تصوف است اجل از اسلام است. اسلام دين شمشير است و دنيا. اما آن اسلام شناسانی که اين نظر را رد می کنند و الان بيشترين سهم در معرفی اسلام را به غرب دارند همه منتسب به تصوف هستند. همه بدون استثنا. منتها اظهار نمی کنند. • منتها اگر بخواهيم عميق تر نگاه کنيم، اتفاقی که افتاده اين بوده: تفکر دينی آنجايی مقبول بوده که قادر بوده معنابخشی به زندگی فرد در تمام شئونات اش بدهد. اما از يک جايی به بعد با پررنگ شدن وجوه سياسی دين عواملی وجود داشتند که اين سازوکارهايی که معنويت را ترويج می دهد کنار بزنند و روايت خودشان را جا بيندازند. شما می گوئيد اگر تلاش اخير پيروز شود آجرهای اين ساختمان سرجايش بند نخواهد شد؟ من تا بن وجود به اين اعتقاد دارم. ولی اعتقاد دارم که پيروز نمی شود. من يک مقدار خرافی هم هستم. به اين هم اعتقاد دارم که چراغی را که ايزد برفروزد، هر آن کس پف کند ريشش بسوزد. اين هم جزء خرافات من است! اگر معنويت حفظ شود شريعت می تواند خودش را نشان دهد. اگر نتواند حفظ شود شريعت هم شل می شود. دين تبديل به ايدئولوژی می شود. دينی که معنا نداشته باشد تبديل به ايدئولوژی می شود به معنای مذموم لفظ. وقتی تبديل به مرامنامه حزبی بشود که يکی از بهترين نمونه هايش حزب های کمونيستی بوده می خواهد عالم را عوض کند بدون اينکه قبلاً خودش را عوض کند. می خواهد از تکليف دستورالعمل به کل عالم بدهد. نگرشش به اسلام نه نگرشش به يک دين جامعی که جامع ظاهر و باطن و دنيا و آخرت است. برای اينکه يک نگرش نسبی است. به همين دليل هم اکتيويسم می شود. نگاهش به دين ايدئولوژيک است. نگاهش به دين خوارجی است. برای همين امر به معروف و نهی از منکر را نه در وجود خودش بلکه با دست خودش می خواهد اعمال کند. خوارج آدم های منحرفی که نبودند. به احتمال زياد بعضی هايشان نماز شب هم می خواندند. اما تيپ فکری خوارج متناسب با آن نگرشی نيست که معنای علی را ببيند. معنويت علی را ببيند.معنويت علی را که نديدند. علی را نتوانستند بشناسند. وقتی که نگرش معنوی از دين بيرون برود دين تبديل به يک ايدئولوژی حزبی می شود. وقتی به يک ايدئولوژی حزبی تبديل شود مثل بسياری از احزاب ديگر تمايلات فاندامنتاليستی در آن پيدا می کند. وقتی اين تمايلات پيدا شود می خواهد عالم و آدم مال خودش باشد و تصرف کند. نمونه مسيحی آن بوش است که می خواهد آدم و عالم را تصرف کند. در آن نگرش دين ديگر نيست. •می توانيم از حرف شما اين برداشت را کنيم که آن وجهی از دين قابليت معنابخشی دارد که طريقت باشد. ايمان متصلبی نباشد. من نمی خواهم معنی ايمان متصلب اين باشد که همه اش شک آن را می خورد. نه. شک بوف کوری نيست که بخورد. اين، آن شک نيست. اين شکی معرفتی است. شک معرفتی به اين معنا که هنوز يک پله بالاتر هست. هنوز من به حقيقت مطلق نرسيدم. پيامبر تا آخر می فرمايد (ماعرفناک حق معرفتک) اين است که طريقت ته ندارد. وقتی می گوييم دين طريق راه است و ته ندارد و هر چه جلوتر بروی يک راه ديگر باز می شود به اين معنا است که نمی تواند متصلب شود. اما به اين معنا نيست که شک مثل خوره طرف را بخورد. به اين معنا است که هر لحظه شخص با توبه، تحقيق به معنای دقيق لفظ حق جويی می کند و می خواهد خودش را نو کند. اينکه يک جا نمی ماند. اين از لوازم کار خداست. تمام انبيايی که در قرآن اسم شان آمده همه مراتب سلوکی داشتند. خود ابراهيم يک جا می گويد خدايا به من نشان بده چه جور مرده را زنده می کنی؟ سئوال دارد. موسی می گويد خودت را نشان بده. آنها هم به يک معنا، اهل طريق هستند. اين را از نظر طريقت ببينيد. طريقت اجازه نمی دهد کسی خشک شود و يک جا بماند. اگر کسی اهل طريق و حقيقت باشد بايد مرتب نو بشود. آن جاهايی را که می بينيد حافظ بند می کند به صوفی، آنجايی است که نو نشده. حافظ به عنوان کسی که بيشترين تشکيک را می کند و بيشترين ارادت را به تصوف دارد، ما بايد در اشعارش متوجه شويم که حافظ سالکی است که دم به دم خودش را نو می کند. دم به دم سئوال می کند و جلو می رود. دم به دم در همه چيز تشکيک می کند. بايد تشکيک کرد، چون لوازم ايمان است. وقتی پيامبرش می فرمايد ماعرفناک حق معرفتک، امور را آن چنان که هستند به من نشان بده يعنی من هم تقاضای معرفت بيشتری دارم.تقاضای معرفت بيشتر لازمه ايمان است. منتها کسی است که می گويد همين است که من گفتم. شهادتين را که گفتم مسلمانم. اعمال شريعت را هم که انجام بدهم تدينم را پيدا کردم. نه! تدين که اين نيست، اين تشرع است. معلوم نيست. مگر اعراب در صدر اسلام به پيامبر نگفتند ما ايمان آورديم.آيه نازل شد به آنها بگواسلام آورديد ايمان نياورديد. طريقت در جهت تفهيم ايمان است. در جهت اين است که شخص را متوجه کند که اسلام يک چيز است ايمان چيز ديگر است. •من می خواهم بحث را ببندم. برمی گردم به جايی که شروع کرديم. با اين وصف به نظر شما کسی که می خواهد لوازم و اسباب زندگی معنوی را طرد کند چه پيش بينی ای می شود داشت. چه دستاوردی برای خودش دارد و چه تاثيری می گذارد؟ ما الان در ۲۰۰ سال پيش نيستيم. در جايی هستيم که به تصور خودمان همه ايرانيان از اول شيعه بودند . مثل فيلم دايی جان ناپلئون که گفت مملکت قياس آباد شهر ايران نيست. ما الان در جهان زندگی می کنيم. ايرانی ای هستيم که در جهان زندگی می کنيم. ايرانی ها نسبت به خود ايران خيلی احترام قائل هستند. برای اينکه ايران سرزمين معنوی همه اديان بوده است. من در اين ترديد ندارم که سرزمين معنوی اسلام ايران است. حتی آمدن امام رضا(ع) به ايران را که عنوان مظهر طريقت است يک رمز معنوی می دانم، برای اينکه معنويت اسلام در ايران بوده است. ايرانی ها هستند که در عيد نوروز هم قرآن می خوانند و هم آئين نوروز چند هزارساله را به صورتی که بوده به جا می آورند. ترکيب عجيب و غريبی است. ترکيبی است که در اشعار حافظ می بينيد: از آن به دير مغانم عزيز می دارند/ که آتشی که نميرد هنوز در دل ماست. در ديرمغان حافظ را عزيز می دانند. در اين ترديد ندارم که اين آتش روشن است. اين آتش، آتش معنوی است. با مخالفت ظاهری اين و آن هم نمی شود خاموشش کرد. ايرانی ها بيش از همه متوجه اين حقيقت معنوی اسلام شدند که در تصوف و تشيع به معنای حقيقی لفظ است. رکن رکين آن امر ولايت است، به معنای عرفانی آن ايرانی ها متوجه اين قضيه بودند. از ايران بوده که اين سلسله های صوفی به عنوان مروجين و مبلغين اسلام به همه جای دنيا رفتند. چشم اميد مسلمانان جهان آنها که اهل نظر هستند و ظاهرنگر نيستند و به دنبال تفکر هستند و تجديد تفکر اسلامی و يا حيات تفکر اسلامی را در عالم مدرن به تجديد شريعت صرف نمی دانند بلکه تجديد تفکر و ايمان اسلامی می گردند به ايران دوخته شده است. ما اگر بخواهيم به اين قضايا توجه کنيم بايد جور ديگری به تصوف نگاه کنيم.مسئله تصوف و تفکر ما الان مسئله ملی است، مسئله سليقه اشخاص نيست که ما بگوييم خارج از اسلام است که يا ما می خواهيم و يا نمی خواهيم. مسئله ملی است. مهمترين بخش هويت دينی و ملی ما ايرانيان است و ما فقط برای گفت وگو و عرضه پيام اسلام اگر معتقديم اين پيام جهانی است و چه بخواهيم و چه نخواهيم در عصر جهانی شدن بايد سخنان مان طوری باشد که متوجه مخاطب جهانی هستيم بی شک تصوف به عنوان مهمترين سرچشمه ای است که ما می توانيم از جانب اسلام حرفی برای گفتن داشته باشيم. منبع : روزنامه شرق ۴ اردیبهشت ۱ |+| نوشته شده توسط عیسی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 12:16
صوف میراث معنوی اسلام دکتر شهرام پازوکی بخش اول
تصوف میراث معنوی اسلام
نکته هم مرحوم آيت الله حسينی تهرانی و هم مرحوم علامه شعرانی و کسان ديگر نقل می کنند حضرت استاد علامه طباطبايی قدس الله نفسه فرمود «اين مشروطيت و آزادی و غرب گرايی و بی دينی و لاابالی گری که از جانب کفار برای ما سوغات آمده است اين ثمره را داشت که ديگر درويش کشی منسوخ شد و گفتار عرفانی و توحيدی آزادی نسبی يافته است.» بخش اول علی معظمی: مصاحبه حاضر که در چند بخش می خوانيد اواخر پارسال انجام شد. يعنی کمی بعد از واقعه تخريب حسينيه شريعت. پيامدهای واقعه تخريب حسينيه شريعت اما تا امروز ادامه داشته است؛ در اواخر سال گذشته برخی منابع اينترنتی از جمله سايت فردا خبر از اين دادند که هياتی که از سوی دولت مامور شده گزارشی داده است.اخيراً هم جلسه مقدماتی دادگاه شريعت برگزار شد و او به اتهام تصرف عدوانی بازداشت شد و با ۴۰۰ ميليون تومان وثيقه آزاد شد.مسئله محوری اين مصاحبه نقش تصوف در جامعه اسلامی است و اين مسئله وجه نظری مشکلی است که پيش آمده است. دکتر شهرام پازوکی عضو هيات علمی موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ايران و مدرس فلسفه در مقاطع فوق ليسانس و دکتری در دانشگاه های مختلف است. پازوکی علاوه بر ترجمه کتاب های متعدد و تاليف مقالات علمی در نشريات تخصصی، سخنرانی های بسياری هم در سمينار های مختلف، خصوصاً درباره معنويت اسلامی، داشته است. حوزه اصلی تدريس پازوکی فلسفه های اگزيستانس، فلسفه قرون وسطی و نيز مباحث مربوط به تصوف اسلامی است. مطالعات پازوکی در تصوف اسلامی بر تصوف شيعی تمرکز دارد. • چندی است اتفاقاتی می افتد که بحث هايی را در حوزه عمومی مطرح می کند و با اينکه خيلی از اين مسائل مثل موضوع بحثی که خدمت شما رسيديم يعنی تصوف، مسئله ای عام است و نشانه های زيادی از آن در زندگی مردم ديده می شود، ولی وقوع اين اتفاقات مثل واقعه ای که اخيراً بر سر حسينيه شريعت قم آمد، دوباره پرسش هايی را در سطح نظری مطرح می کند. غرض ما پرداختن به مسئله تصوف در ايران است. مقدمتاً شما ريشه های تصوف را بيان کنيد. اولاً از شما و از روزنامه شما متشکر هستم که مسائل فرهنگی را بيشتر از مسائل ديگر بها می دهيد و مواجهه شما با مسائل فرهنگی و معنوی، سياسی نيست، مواجهه حزبی نيست بلکه تلاش می کنيد تا آنجا که مقدور است راه به حقايق مسائل پيدا کنيد و اينکه سعی کرديد آنچه که حقيقت امر است در مورد مسائل اخير بيان کنيد. وگرنه اينکه من ميکروفن را به دست بگيرم و آنچه دلم بخواهد بگويم ولی اجازه ندهم به آن طريقه فکری که آن را رد می کنم، از خودش دفاع کند فکر نمی کنم در هيچ سيستم قضاوتی و وجدانی پذيرفته باشد. نقل است از حضرت عيسی که قضاوت نکنيد تا در مورد شما قضاوت نشود. که البته قضاوت به معنای عام نيست. بلکه به اين معنی است اگر می خواهيد براساس ظواهر امور قضاوت کنيد منتظر باشيد که براساس ظواهر درباره شما قضاوت شود. اينکه کسانی بتوانند يک طرفه در مورد لطيف ترين و عميق ترين طريقه تفکر اسلامی در ايران قضاوت کنند و با استناد و اتکا به مسائلی که درخور تحقيق است صرفاً با جار و جنجال آن هم از منظر سياسی بحث خود را طرح کنند، کاملاً خالی از انصاف است و خارج از شرايط قضاوت اسلامی است که در مورد آن (معصوم) فرمودند که منصبی است که يا بر سر آن نبی است و يا وصی نبی و يا شقی. انشاء الله ما در قضاوت هايمان خصوصيات نفسانی و اعتقادی وصی را داشته باشيم يعنی کسی که قاضی می شود اين خصوصيات را داشته باشد و يا لااقل امان بدهد به اينکه متهم از خودش دفاع کند نه اينکه به آن چيزی که به يقين خود قاضی می داند که صحت ندارد استناد بدهد. قبل از اينکه به پرسش شما بپردازم استناد می کنم به يک جمله از علامه طباطبايی. تصور می کنم ايشان به عنوان متفکرترين رجال علمی حوزه دوره اخير، کلامشان برای بسياری از آقايان مدرسين و علما که شاگردان ايشان بودند و می شناختند بايد به نحوی حجت باشد. لااقل برای ما که دانشگاهی هستيم، به عنوان متفکر، کلام ايشان هميشه مورد توجه و تحقيق بوده. اين کلام مکتوب است و سعی می کنم خلاصه بگويم. هم مرحوم آيت الله حسينی تهرانی و هم مرحوم علامه شعرانی و کسان ديگر نقل می کنند حضرت استاد علامه طباطبايی قدس الله نفسه فرمود «اين مشروطيت و آزادی و غرب گرايی و بی دينی و لاابالی گری که از جانب کفار برای ما سوغات آمده است اين ثمره را داشت که ديگر درويش کشی منسوخ شد و گفتار عرفانی و توحيدی آزادی نسبی يافته است. وگرنه شما می بينيد که امروز هم همان اتهامات و قتل و غارت ها و به دار آويختن برای سالکين راه خدا بود.» اين نقل قول مستقيم بود. من تصور نمی کنم که بهتر از اين نقل قول چيزی بتواند وضعيت پيش آمده را توصيف کند. چند نکته در اين نقل قول هست که برجسته تر می کنم. اين که اين جور مخالفت با يک طريقه ای به نام تصوف می کنيم جديد نيست و هميشه بوده است اما شدت و ضعف داشته که ظاهراً محتاج به مباحث تاريخی است. اين موضوع از اواخر دوره صفويه تشديد شده است. اما نکته ديگری که در اين کلام ايشان هست اين است که می فرمايند گفتار عرفانی و توحيدی آزادی نسبی يافته است. من تصور می کنم اگر مقدمه کلام ايشان را هم ببينيد می گويند درويش کشی منسوخ شد و گفتار عرفانی و توحيدی آزادی نسبی يافته است. اينکه ايشان نسبتی بين درويشی و گفتار عرفانی و توحيدی می ديده نکته مهمی است. به هر حال عادی است و هر کسی که سخن حقی می گويد بايد منتظر اين باشد که پاسخی هم که خدا می داند حق است يا ناحق بشنود. ولی خوشحال می شوم که پاسخ، پاسخی باشد که آنقدر معقوليت در آن باشد که قابل طرح باشد و تحقيق و نظر در آن اعمال شود. نقل قول ديگری می کنم از مرحوم امام خمينی که اهل تحقيق می دانند که ايشان نظرشان راجع به تصوف و عرفان چه بوده و حتی اگر به صراحت بيان نکرده باشند، لااقل آثار ايشان، چه آثار عرفانی اوليه و چه تفسير سوره حمد در انتها، اشعار ايشان و رويه زندگی ايشان حکايت از ديدگاهشان می کند. منتها من ترديد ندارم که حتی با وجود اين کسانی هم در حوزه علميه هستند که از اين تيپ مشرب علمی خوششان نمی آيد و با آن مخالفت می کنند. اما نقل قول مستقيم می کنم از ايشان در مورد تصوف. ايشان در مجموعه تقريرات فلسفی شان در جلد دوم بحثی دارند درباره فرق ميان تصوف و عرفان. می گويند «عرفان به علمی گفته می شود که به مراتب احديت و واحديت و تجليات به گونه ای که ذوق عرفانی مقتضی آن است پرداخته... و هر کسی که اين علم را بداند به او عارف گويند. کسی که اين علم را عملی کرده و آن را از مرتبه عقل به مرتبه قلب آورده و در قلب داخل کرده است به او صوفی گويند.» من تصور نمی کنم که ايشان با آن احاطه علمی بر فلسفه و حکمت و عرفان و تصوف متوجه نبوده که چه می گويد. می گويند کسی که اين علم را عملی کرده و آن را از مرتبه عقل به مرتبه قلب آورده و در قلب داخل کرده است به او صوفی می گويند. به عبارت ديگر در نظر ايشان تصوف طريق تحقق آن چيزی است که در متون تحت عنوان عرفان نظری گفته شده. يعنی صوفی کسی است که در مقام تحقق اين مراتب برآمده است؛ يعنی معارف از عقلش به قلبش رسيده است. من تصور نمی کنم کسی آگاه نباشد که مرتبه عين اليقين چقدر بالاتر از مرتبه علم اليقين است. يعنی «من ببينم» آنچه را که تو می گويی و شنيدن کی بود مانند ديدن. ايشان از تصوف به عنوان راهی که به عرفان می رسد سخن می گويد. کلام هم صريح است. گفته اند صوفی. سئوال من اين است آيا مرحوم آيت الله طباطبايی به عنوان يک فيلسوف و به عنوان يک عارف _ نمی گويم صوفی- (البته با تفکيکی که امام کردند از تصوف و عرفان، نظر من هم نظر خود ايشان است) و کسی که اهل سلوک است و تقريباً همه شاگردان خاص ايشان نه شاگردان عام _ برای اينکه شاگردان عام قرار نبوده آن چيزی را که خواص می فهمند بفهمند مثل عوام شيعيان و خواص شيعيان، مثل اصحاب عام و خاص حضرت رسول- (کسی منکر سلوک معنوی علامه و يا امام نمی تواند باشد و نيست) آيا اين دو نفر به روايات وارد نبودند؟ آيا روايات را نديده بودند؟ رواياتی که الان مستمسک ما شده که عليه تصوف صحبت می کنيم، روايات ضعيفی که توجه نداريم که الان به قوت و صحت آن فکر کنيم و بعد ببينيم اگر اين رواياتی که از ائمه نقل می شود و در حد تصوف است آيا ناظر به يک گروه خاص نيست که در دوره ايشان تصوف خوانده می شد؟ آيا اينها اين روايات را نديده بودند؟ آيا فيض کاشانی که بزرگترين محدث شيعه است _ تا دوره اخير- و از او بالاتر نداريم، تيپ رواياتی را که در ذم تصوف آمده بوده نديده بوده و درباره تصوف به نيکويی ياد می کند؟ آيا امام نديده بودند، آيا علامه طباطبايی نديده بودند؟ پس چرا آنها از تصوف ياد می کنند اما آقايانی که ديدند و بدون هيچ گونه تامل درباره اينکه بپرسند اين طريقه فکری چيست فقط می گويند نقل است از امام معصوم که چنين گفته، آيا اينها محدث تر هستند يا آنها؟ يا پاسخ اين است که ديده اند و يا نه؟ فکر نمی کنم که بشود قبول کرد که آنها نديده باشند. اگر ديدند پس برای چه در نظر آنها تصوف خارج از اسلام پنداشته نشده است؟ چرا طريق آن را اتخاذ کردند و چرا در ذم آن حرف نزدند، يک قول غالب در ميان اين دسته افراد اين است که می گويند تصوف خارج از تشيع است، بعداً می پردازم که در عالم سنت هم مخالفان تصوف می گويند تصوف ساخته شيعيان است. در عالم تشيع هم مخالفان تصوف می گويند تصوف ساخته سنی ها است. هرکدام که اين مکتب فکری را نمی پذيرند رد می کنند به گروه مخالف. من کاری ندارم که چه کسی چه چيزی را رد می کند، می گويم چه چيزی را رد می کنيد؟ اين توپ فوتبال نيست که اگر کسی به ديگری گل زد هورا بکشد؛ اين توپ فوتبال نيست که اگر يک عده زخمی شد عده ای هورا بکشند و برای بردن صواب بگويند ما هم ضربه ای بزنيم. اين بازی با حقيقت معنوی اسلام است. از تاريخ صدر اسلام شروع می کنيم و جلو می آييم. من به اين اشاره می کنم که در تمام تاريخ اسلام ما طريقه فکری عرفانی و به نام عرفان نداشتيم. ما طريقه صوفی و معنوی با مبانی خودش را تصوف گفته ايم، چه در شيعه و چه در سنی. دو مثال می آورم. اول از کتاب گوهرالمراد عبدالرزاق لاهيجی. ايشان به عنوان يکی از بزرگترين متکلمين شيعه و از شارحان بزرگ کتاب تجريد خواجه نصير طوسی، که ما در کلام شيعه بالاتر از خواجه نصير طوسی کسی را نداريم. کلام شيعه را خواجه نصير سيستماتيک کرده و به آن نظم داده است. لاهيجی در گوهرالمراد وقتی می خواهد اشاره به اين کند که انديشمندان مسلمان و علمای مسلمان در معارف الهی چند گروه هستند، در تقسيم بندی می گويد گروه متکلم و حکيم بعد می گويد متکلمين چه کسانی هستند، حکما چه کسانی هستند. بعد راجع به تصوف و صوفی صحبت می کند گروه ديگری را وصف می کند که می گويد صوفيه هستند و طريق تصوف دارند. طريق تصوف قسيم اين اقسام نيست. اشاره می کند که دو گروه پيشين اهل راه ظاهر هستند و حقيقت تصوف نيست مگر سلوک راه باطن و غايت آن حصول علم است و غايت اين رسيدن به عين اليقين. اين يک تقسيم بندی است و در آن ننوشته که عارف کيست. می گويد تصوف و صوفی. با اينها می خواهم نشان بدهم که طريقه سلوکی ما به نام تصوف بوده. نقل قول دوم از نامه مجلسی دوم است به شخصی به نام ملاخليل قزوينی که خودش عالم بوده و از او سئوال می کند که طرايق فکری ما چيست؟ اين طريقه ها متفاوت هستند. نظرتان را شما بگوييد که کدام يک مورد تائيد شما است؟ از مجلسی به عنوان بزرگترين محدث که کتاب بحارالانوار را دارد، کاری به صحت و سقم احاديث آن ندارم، ولی جامع تر از بحارالانوار ما مجموعه روايی در عالم شيعه نداريم اين پرسش را می پرسد. مرحوم مجلسی در پاسخ می گويد: ۱- طريقه حکما ۲- طريقه مجتهدين و اخباريين که شرح می دهد من بين طريقه مجتهدين و اخباريين نظرم وسط است. ۳- طريقه صوفيه که شرح می دهد صوفيه خوب داشتيم (صوفيه شيعه) و صوفيه بد داشتيم. در مورد صوفيه می گويد اين جماعت زبده مردم هستند ولی چون در هر سلسله جمعی داخل می شوند که آنها را ضايع می کنند و در هر فرقه از شيعه و سنی و زيدی و صاحبان مذاهب باطله هستند، همچنين در ميان سلسله صوفيه، شيعه و سنی و ملحد هستند... و چنانچه در عصرهای ائمه معصومين(س) صوفيه اهل سنت معارض ائمه(ع) بودند و احاديث بسيار در مذمت آنها وارد شده. در زمان غيبت امام نيز صوفيه اهل سنت معارض و معاند می بوده و هستند. اما از صوفيه اهل حق هم که به زعم او شيعه باشند می بوده و هستند شواهدی را نقل می کند. بعد ذکر می کند که صوفيه شيعه هميشه علم و عمل و ظاهر و باطن را با همديگر جمع کردند و توضيح می دهد_ نقل قول مستقيم- : «طريقه صوفيان عظام که حاميان دين مبين بودند در ذکر و فکر و رياضت و ارشاد مباين است با طريقه صوفيانی که به مشايخ اهل سنت منتسب هستند.» در جای ديگر به حقيقت تاريخی ای اشاره می کند که متاسفانه ما يادمان رفته و آن هم اين است که تشيع اصلاً به واسطه تصوف در ايران رسميت پيدا کرد. يعنی در دوره صفويه که خود صفويه يک سلسله صوفيه هستند که به شيخ صفی الدين اردبيلی می رسيد و جزء شاخه های سلسله معروفيه هستند. بعد مرحوم مجلسی اشاره می کند که _ نقل قول مستقيم- : «ظهور و بروز اين دين مبين اولاً از حسن سعی آن پادشاه جنت آرامگاه شد که از آبای کرام خود- شاه اسماعيل- به طريق صوفيه حقه از عبادت و رياضت و قناعت و عزلت و ترک دنيا موافق شرع انوار رفتار می کردند و بسياری از علمای دين نيز طريقه مرضيه صوفيه حق را داشته اند.» و مثال می زند از شيخ بهايی و مجلسی اول اشاره می کند که شيخ بهايی به پدر او يعنی مجلسی اول دستور ذکر و فکر داد. من می خواهم راجع به مسئله ذکر و فکر هم تاکيدی کنم. مجلسی دوم می گويد پدرش مجلسی اول از جناب شيخ مزبور يعنی شيخ بهايی تعليم ذکر و فکر گرفته بودند و هر ساله يک اربعين و دو اربعين و بيشتر به عمل می آورد. مخصوصاً اين کلمه ذکر و فکر را به کار بردم برای اينکه ظاهراً بعضی اوقات گفته می شود که اين تعبير ذکر و فکر در اسلام نبوده. من می خواهم بدانم چطور نبوده که مجلسی دوم می گويد پدر من مجلسی اول تعليم ذکر و فکر گرفته بوده؟ اينکه می گويم به اين دليل است که يکی از مستندات اداره اوقاف در مورد اين است که وقف آن حسينيه درست نيست اين است که در موقوفه اش آمده بوده که مجالس ذکر و فکر در آن برپا شود. گفته بودند که اين کلمه «ذکر و فکر» در اسلام نيست و نبوده است. پس اين مجلسی دوم اين کلمه را از کجا آورده است؟ اين همه در متون سلوکيه شيعه کلمه ذکر و فکر به کار برده شده از علامه طباطبايی بگيريد، رساله سير و سلوک علامه حسينی تهرانی بگيريد تا عقب تر از آثار مرحوم قاضی، همه طريق ذکر و دستور فکر داشتند. چطور می گويند اين کلمات نبوده؟ مجلسی می گويد: بر شما ظاهر باشد که اين سلسله علميه را که مروجان دين مبين و هاديان مسالک يقين است. آدم اينجا می ماند بين اينکه آيا از علامه مجلسی آن رواياتی که در ذم اهل تصوف نوشته شده بود نخوانده بوده؟ خودش که می گويد خوانده است. پس چه جور با توجه به آن روايات می گويد که دين مبين اسلام از طريق تصوف رشد پيدا کرده است؟ • شما تاکيد می کنيد بر اينکه آن چيزی که ما در متون داشتيم تصوف بوده می خواهم تفکيک بين تصوف و عرفان را توضيح دهيد؛ اين تفکيک چه اهميتی دارد؟ و از کجا شروع شده است؟ ببينيد دقيقاً ماجرا از اينجا شروع می شود. الان شما خارج از ايران که برويد، هر کجا از کشورهای عربی بگيريد يا شبه قاره و اروپای شرقی جاهايی که اسلام نفوذ کرده وقتی دنبال کنيد می گويند فلان شخص صوفی در طريقه نقشبنديه است. صوفی است در طريقه رفاعيه، صوفی است در طريقه شاذليه کسی نمی گويد عارف است در طريقه شاذليه و يا رفاعيه. اين لفظ عرفان از کجا آمده است. عرفان در حقيقت يک مرتبه از سلوک است. مقصود سلوک است. عرفان در اصطلاح عام آن به معنای شناختن است. در اصطلاح خاص سلوکی اش به شناختی گفته می شود که شناخت قلبی خداوند است. شخص به عين اليقين آن را ببيند. به چشم دل آن را ببيند. همان که حضرت علی می فرمايند من خدای ناديده را عبادت نمی کنم؛ اين مقصد عرفان است. تصوف طريق سلوک برای رسيدن به اين عرفان بوده به همين دليل بحث درباره عرفان را فقط صوفيه مطرح می کردند. منتها هيچ صوفی ای به خودش نمی گفته که من عارف هستم. چون عرفان يک کمال است. حالا از کی عرفان جای تصوف را گرفته؟ اين مسئله جايگزينی لفظ عرفان به جای تصوف که فقط در ايران رخ داده در دوره صفويه پيش آمد. در دوره صفويه از يک طرف تصوف گريزی شديدی حاکم شده بود به خاطر يک تيپ روحيه ظاهرنگری و به اصطلاح ورود يک جور تفکر صرفاً فقهی از طرف فقهای جبل عامل. تصوف از اين طريق منکوب و مطرود شده بود. به جهت ديگر چون خود صفويه اهل تصوف بودند تصوف قدرت ظاهری پيدا کرده بود، بقيه طريقه های تصوف را منکوب کرده بودند و قدرت ظاهری که سران قزل باش درست کرده بودند باعث شده بود به نام تصوف کارهايی صورت بگيرد که ظالمانه بود. در ميان بزرگان دوره صفويه مثل ملاصدرا، ميرفندرسکی، فيض کاشانی و علامه مجلسی اول و دوم تصوف رايج بوده علامه مجلسی مريد شيخ بهايی بوده ولی اينکه شيخ بهايی مريد چه کسی بوده معلوم نيست. در دوره صفويه اينها به تدريج برای اينکه طريقه سلوکی را به نام تصوف حفظ کنند و در عين حال خودشان را از تصوف بدی که رايج شده بوده مبرا کنند، به تدريج لفظ عرفان رواج پيدا می کند. اما هنوز در دوره صفويه هم شما اين کلمه را با اين رواج فعلی نمی بينيد. رواج فعلی اش بيشتر متاخر است. يعنی از اوايل دوره قاجار شما می بينيد به هر کسی که اهل سلوک بوده و به نحوی اهل تهذيب باطن بوده، می گفتند صوفی. بعد صوفی را معنای مذموم می کردند و طرد و اذيت می کردند و می کشتندش. اينکه هر چه صفت منفی و ناپسند است به او نسبت می دهی و برای يک کسی به کار می بری و می گويی اين رويه اش خارج از اسلام است. اينها برای اينکه از اين قضيه پرهيز کنند کلمه عرفان را به کار بردند. از مرحوم قاضی طباطبايی مطلب جالبی نقل شده به اين معنی که طبق معمول يک عده ای که ظاهربين و معاند بودند به تعبيری که نويسنده کتاب آيت الحق فرزند آن مرحوم نوشته می گويند که «بعضی از معاندين و کورچشمانی که قدرت و تحمل تابش اين نور به حقيقت را نداشتند و هميشه در حوزه ها و بالاخص در نجف اشرف هم کمابيش يافت می شود... می گفتند اين درجه زهد و عبادت و التزام به مستحبات و ترک مکروهات قاضی برای گول زدن عامه و شبهه در طريق است وگرنه يک صوفی است که به هيچ چيز معتقد و ملتزم نيست.» نقل قول در مورد عکس العمل به چيزهايی که شايع شده بود: «روزی در مجلسی از اينکه بسياری از مراجع و علمای فقه و حديث از جمله مرحوم آيت الله آقاسيد ابوالحسن اصفهانی و آقاضيا ءالدين عراقی که می دانيد بزرگترين مراجع آن زمان بودند و کلام در ميانشان ردوبدل بود مرحوم قاضی با صدای بلند به طوری که همه بشنوند فرمود «نعم رجل ان يکون فقيهاً صوفيا.» يعنی چه خوب چه نيک مردی است آن کسی که فقيه صوفی باشد. اين گفته را ايشان از سر عصبانيت گفته. اين شخص به ستوه آمده. چرا؟ برای اينکه در ميان عوام شايع می کنند که تصوف طريقه باطل است و خلاف رای معصومين صوفی آدم لاابالی اهل ترک شريعت است. حالا هرکسی که اهل سيروسلوک باشد می گويند صوفی است. برای اينکه از اين قضيه فرار کنند می گويند که ما صوفی نيستيم ما عارفيم. آقای آيت الله معرفت گفته بودند ما بايد قبول کنيم که در مورد لفظ تصوف علمای ما ترس دارند. و اين دو روی يک سکه است. منظور عرضم اين است که مثل لفظ رافضی می ماند. اهل سنت يک تعريفی برای رافضی کردند. گفتند رافضی کسی است که چنين چيزهايی را می گويد که خلاف سنت پيامبر است. بعد به شيعه گفتند شما رافضی هستيد. بعد خودبه خود شيعه بودن و رافضی بودن مترادف شد. الان يکی از کلماتی که مد شده اين است که به اهل تصوف می گويند علی اللهی. که در ماجراهای اخير هم می گويند اهل تصوف علی اللهی هستند، به من هم اگر بگويند هر کسی که علی اللهی باشد تو قبولش نمی کنی؟ می گويم نخير بنده هم قبول نمی کنم. ولی چرا اين اعتقاد باطل را به اهل تصوف نسبت می دهند؟ يک مثال ديگر می زنم، کلی روايت از زبان معصومين داريم که در ذم عالمی که عمل نمی کند. علمای سوء، اگر چنين است و همه هم از معصومين است پس اين شامل همه علما می شود؟ تمام اين رواياتی که در ذم علمای سوء آمده ما ملاک می گيريم. می گوييم طريق علم به معنای شرعی اش طريق باطلی است چون کلی روايت در رد آن هست. اين تفکيک بين جايگزينی لفظ عرفان به جای تصوف مسبوق است به اينکه ما برای تصوف معنای مذموم قائل شديم و اوصاف غريبی برای صوفيان قائل شديم، اوصاف ضداسلامی آورديم و بعد در دوره صفويه که اين اختلاف ايجاد شد آنهايی که حقيقتاً اهل تصوف بودند برای تبری خودبه خود مجبور بودند بگويند تصوف خوب نيست. منتها همه شان دوگانه رفتار می کردند. ملاصدرا در رساله ۳ اصل به شدت می گويد طريق ولايت طريق تصوف است و دفاع می کند. در رساله کسر اصنام جاهليت صوفی نماها و متصوفه را رد می کند. فيض کاشانی، ميرفندرسکی، لاهيجی همه اين کار را می کنند. منتها بعد از دوره صفويه تقريباً تصوفی در ايران باقی نمی ماند تا اوايل دوره قاجاريه و اواخر زنديه. در اين دوره آنهايی که دوباره تصوف را در ايران احيا می کنند مرحوم نورعلی شاه اصفهانی بوده که يکی از بزرگترين شخصيت های تصوف در آن زمان بوده که عبدالصمد همدانی صاحب بحرالمعارف مريد او بوده و خودش هم تصريح می کند و بنابر بسياری منابع مرحوم سيدبحرالعلوم هم مريد او بوده است. رساله سير و سلوک سيدبحرالعلوم تمام تفصيل دستورات طريقتی نورعلی شاه اصفهانی است که چقدر راجع به ذکر و فکر صحبت کرده است. می بينيد که اينها هم در علانيه اظهار تصوف جرات نمی کردند بکنند. چون از قبل جوی را درست کرده بودند که هر کسی که اهل سيروسلوک بود می گفتند صوفی شده و از صوفی هم معنای بد را ترويج می کردند و بعد مطرود می شد. • نورعلی شاه کشته شد؟ مسموم شد. ولی مرشد نورعلی شاه، را آقامحمدعلی کرمانشاهی، خودش کشت و بنابر بعضی اخبار خودش خفه کرد، و حکم را اجرا کرد. • نورعلی شاه به فتوای وحيد بهبهانی... آقامحمدعلی کرمانشاهی پسر وحيد بهبهانی است که جالب است فرزند محمدعلی کرمانشاهی خودش مريد مظفرعلی شاه کرمانشاهی شد که مريد نورعلی شاه بود. الان قبر مظفرعلی کرمانشاهی در کرمانشاه است که او را هم کشتند. ولی آقا محمود کرمانشاهی پسرمحمدعلی کرمانشاهی کراماتی ديده بود و از جمله مريض شده بود و او شفايش داده بود مريدش شده بود. خيلی پيچيده است. تاريخ تصوف از اواسط صفويه پيچيده است، پر است از تقيه. پر است از رد و تکفير، پر است از ريا و سالوس، پر است از تقرب به سلاطين و قدرت طلبين. در رساله ملاصدرا بيشترين مشکلی که ملاصدرا می گيرد می گويد تقرب علما به سلاطين چطور در شريعت باعث فساد شده. روزنامه شرق : یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱ |+| نوشته شده توسط عیسی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 12:10
سهم عقل در شریعت و طریقت /
عرفان ، تصوف : سهم عقل در شریعت و طریقت / حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه
در اولین اعلامیه ای که در تاریخ ۷ رمضان ۱۴۱۷ مطابق با ۲۸ دی ماه ۱۳۷۵ - فردای رحلت حضرت آقای محبوبعلیشاه - منتشر نمودم به عرض رساندم که وظایف مقرره در شرع مقدس را به سه دسته می توان تقسیم کرد : وظایف شریعتی ، وظایف طریقتی و وظایفی که در قلمرو تفکر و تعقل قرار دارد . هیچ وقت نمی توان گفت فلان شخص مطلقا عارف است و فلان شخص مطلقا عاقل . هر کس به درجه ای ، از این حالات برخوردار است . البته چهارده معصوم (ع) بطور مطلق حائز تمام این مقامات هستند و به دلیل عصمتی که دارند تمام دستورات را انجام می دهند . بنابراین وقتی می گوییم مساله ای در قلمرو تعقل و تفکر قرار دارد و باید از این راه حل شود ، باید به دنبال بهترین راه حل باشیم و اگر چنانچه نتوانستید آن را حل کنید نگران نباشید . مثلا در نماز سعی می کنید حواستان کاملا متوجه نماز باشد ، اما این میسر نمی شود ، ولی به قدر تلاشتان می توانید آن را میسر کنید . به همین دلیل خبری از ائمه روایت شده است به این معنی که هر کس دو رکعت نماز با توجه بخواند و در تمام طول نماز توجهش به معنویت نماز باشد همه عباداتش برآورده می شود . منظور اینکه این کار آن قدر مشکل است که چنین پاداش بزرگی دارد . پس اگر ضعفی دارید ، ناراحت نباشید به قدرت توانایی تان رفتار و تلاش کنید . مثل ورزشکاری که اول قادر به بلند کردن میل زورخانه نبود اما با تمرین و ممارست میل برایش پر کاه شد . شما هم در مسائل معنوی اگر توجه به ذکر و فکر داشته باشید ، از روزی ای که خداوند به شما داده شاکر می شوید . بشر دوران های مختلفی را طی کرده ، اختراع ماشین ، برق ، الکترونیک ، سفر به کرات و کشف سیارات . این تکاملی که بشر به آن دست یافته روز به روز تفکر و تعقل او را قوی تر می کند و دامنه آن را گسترش می دهد . اگر تعقل و تفکر بشر زیر سایه آن دو قلمرو دیگر یعنی شریعت و طریقت تربیت شود و توسعه یابد ، مشکلات بهتر حل می شود البته با حل یک مشکل ، مشکل دیگری پیش می آید . ولی از زیادی مشکلات و پیشامدها نباید مکدر شد ، اگر قلمرو تعقل و تفکر مطابق دستورات شریعت و طریقت توسعه پیدا کند ، آن وقت راه حل مسائل بر دل او الهام می شود . بارها این آیه را تکرار کرده ایم که « و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها » (۱) ؛ یعنی و قسم به نفس و آنکه او را بیافرید و کار صحیح و ناصحیح را بر او الهام کرد . قبلا رسم بر این بود که برای تایید مقررات اخلاقی - مذهبی می گفتند فلان پروفسور انگلیسی هم این طور گفته است یا فلان استاد نیز این نظر را تایید می کند . ولی من معتقدم که برای تایید یا رد نظریه بزرگان و علما باید به قرآن استناد شود . همه روانکاوان معتقدند که حل همه مسائل در اختیار ماست منتهی در بایگانی ذهن ما را کد افتاده است . حتی معتقدند در خواب که قوه اراده ما کار نمی کند ، آن مسائل با هم ترکیب شده و راه حل را پیدا می کنند . یادم می آید که در سال دوم دبیرستان ، مساله جبری داده بودند که هر چقدر فکر کردم راه حل آن را پیدا نکردم . شب که خوابیدم در خواب مساله را حل کردم و برای اینکه فراموش نکنم ، بلند شدم و راه حل را نوشتم. چون تمام تمرکز من روی درس و معلم و حل مساله بود این تمرکز مانند آهن ربایی ، در وسط آشغال ها ، براده ها را جمع کرد و کنار هم گذاشت . من قبلا راه حل را خوانده بودم فقط ترکیب این دانسته ها با هم و رسیدن به جواب مشکل بود . حالا اگر تفکر و تعقل انسان در راه هدفش باشد - مثل دانش آموزی که درس و معلم و نمره خدای اوست - این توجه مشکل را حل می کند . اگر تفکر و تعقل ما متوجه خدایی باشد که انسان را آفریده ، و این توجه بیشتر و دقیقتر باشد ، دیگر مشکلی حل نشده باقی نمی ماند . جامعه شناسان جوامع بشری را به چند مرحله تقسیم می کنند : مرحله اول جامعه ای که در آن تعدد خدایان بود . بعد کم کم تعداد خدایان کم شد تا به خدایای واحد رسیدند . انسان هم غالبا این مراحل را دارد . در کودکی خدایش خوراک و پوشاک است ، کمی بزرگتر که می شود خدایش پدر و مادر می شود . تا وقتی که راه بیفتد حداکثر خدایان را دارد . ولی به تدریج از تعداد خداها کم می شود تا اینکه بر حسب افراد مختلف مدت متفاوتی طول می کشد تا به خدای واحد برسد . اگر آن خدای واحد و آن محبوب و معشوق را دائما در ذهن داشته باشیم و همیشه به او فکر کنیم ، مثل آهن ربا تمام ضروریات فکر فراهم می شود و همه مشکلات حل می گردد . در اینجا یک اشتباه برای کسانی که از عالم معنی بی خبرند پیش می آید و آن اینکه گمان می کنند توجه به خدای واحد یعنی مدام دعا خواندن . البته دعا خوب است ولی فقط دعا را خواندن خوب نیست . دعا خواندنی نیست ، باید دلمان دعا کند . در عربی منادی برای کسی که دور است بکار می رود . مثلا کسی که می گوید « یا الله » یعنی از خدا دور است و او را صدا می زند . ولی کسی که با خدا احساس نزدیکی می کند ، حرف ندا (یا) بکار نمی برد و فقط « الله » می گوید . بی دلی در همه احوال خدا با او بود / او نمی دیدش از دور خدایا می کرد اگر به این مرحله رسیدید ، مشکل حل است . اما گاهی هم خداوند مصلحت می بیند که مشکلات باقی و مساله مورد تفکر حل نشود . در این مرحله شخص باید « لا حول و لا قوه الا بالله » را درک کند ، یعنی هیچ نیرویی جز نیروی خداوند بزرگ نیست . این مرحله آخر عرفان است و مرحله رضاست . ولی برای اینکه مبادا اشتباه کرده باشد کماکان در حل مساله می کوشد . اما یک دستور کلی در زندگی اجتماعی و در برخورد با مردم وجود ندارد . چنان که در زندگی ائمه هم یک روال ثابت وجود ندارد . یک وقت حضرت علی (ع) شمشیر به دست می گیرد و یک وقت امام سجاد (ع) عزلت گرفته و دعا می کند و یک وقت هم مثل امام صادق (ع) به تربیت شریعتی و طریقتی مردم می پردازد . این رویه ها هیچ کدام مخالف هم نیستند زیرا خداوند در هر لحظه آنان را به مقتضیات زمان امر به انجام دستوری نموده است . مثلا حضرت صادق (ع) چون اوضاع را مساعد می بیند برای اشاعه تعلیمات و به اصطلاح دانشگاه جعفری ، سعی می کنند حتی المقدور با مراجع حکومتی در تماس نباشند . در راه ایفای این وظیفه ممکن است از نظر ما تناقضاتی وجود داشته باشد . یا زمانی که ایشان را امیرالمومنین خطاب می کنند ، حضرت می فرمایند : « امیرالمومنین لقب مخصوص جدمان حضرت علی ابن ابی طالب است ، این لقب را به ما ندهید . » یعنی ایشان برای نشان دادن ارزش و عظمت علی (ع) شکسته نفسی می فرمودند . از طرف دیگر و در جای دیگر منصور خلیفه عباسی را امیرالمومنین خطاب می کردند تا بتوانند با محفوظ کردن مومنین از شر دولت حاکم ، وظیفه تربیت کردن مردم و شیعیان را به خوبی انجام دهند . منظور اینکه هر زمانی اقتضای خاص خود را دارد . افراد نیز باید توجه کنند که هر زمانی چه اقتضایی برای آنها وجود دارد . حالا ببینیم وظیفه ما در قلمرو شریعت و طریقت چیست ؟ بعضی افراد بر شریعت ایراد می گیرند و می گویند برای اهل طریقت ، نیازی به شریعت نیست . این ادعا درست نیست ؛ مثالی می زنم ، فرض کنید می خواهید سوار هواپیما شوید یا از آن پیاده شوید ، برای رسیدن به هواپیما باید از یک دالان یا راهرو عبور کنید که در دو طرف آن دیوار است . شما نمی توانید از این دیوار رد شوید . طی کردن این راهرو برای رسیدن شما به مقصد لازم است ولی خود راهرو هدف نیست . شما قصد توقف یا استراحت در این راهرو را ندارید بلکه باید از آن عبور کنید تا به داخل محوطه فرودگاه برسید . ممکن است کسی بگوید این راهرو طولانی و پیچ در پیچ است و من از بالای دیوار خودم را به محوطه پرت می کنم . اگر او این کار را بکند پایش می شکند . شریعت مثل راهرو است ، برای این است که به این طرف و آن طرف نروید و در مسیر درست به مقصد برسید . این مسیر مجموعه قواعد و آدابی دارد که به آنها شریعت می گویند . هر مذهب و حتی هر حزب سیاسی هم یک دستورات و شریعتی دارد . آداب و دستورات عبادی و رفتاری مربوط به شریعت هر مذهب است . پس قلمرو شریعت لازم است . بعضی از مخالفین می گویند شریعت به منزله سکوی پرتاب برای طریقت و عرفان است و وقتی موشک پرتاب شد دیگر به سکو نیازی نیست و طریقت هم که آمد شریعت لازم نیست ! درصورتی که هدایت این موشک از طریق همین سکو انجام می شود و همیشه ارتباط امواج بین شریعت و طریقت برقرار است . خوب حالا که شریعت لازم است آیا کافی نمی باشد ؟ پاسخ بدیهی است . مثلا آیا در نمازی که می خوانیم توجه و فکر ما تماما متوجه نماز است یا به فکر قیمت اجناس و فلان واقعه و ... هم هستیم . می بینیم که نماز خواندن به تنهایی کافی نیست . نماز یک جسد بدون روح است و یک روح لازم دارد . این روح همان طریقت است . بنابراین شریعت و طریقت هر دو لازم و مکمل یکدیگرند . اما فرق انسانی که اهل وظایف شریعتی و طریقتی است با سایر حیوانات چیست ؟ آنهایی که انسان را نوعی حیوان تکامل یافته می دانند و نیز کسانی که انسان را موجودی خاص در رده بندی جماد ، نبات و حیوان و انسان می دانند ،در این عقیده در پند صالح هم آمده است ، مشترک هستند و می گویند تفاوت حیوان و انسان در قوه تفکر و فکر پایان بین است . هر نعمتی که خداوند داده باید در مسیر خودش بکار افتد . چشم را برای دیدن ، گوش برای شنیدن و ... آفریده است . تفکر و تعقل نیز وظیفه ای دارد . وظیفه آن این است که در مورد مسائلی که نه طریقتی و نه شریعتی است ، بنا به تشخیص خودش ، تصمیم بگیرد . این قلمرو تعقل است . با این تفاوت که تعقل زیر دست مسائل شریعتی و طریقتی می باشد و حاکم بر آنها نیست . مثلا نمی توان گفت عقل این طور می گوید و شریعت آن طور دستور داده ، پس حکم عقل نادرست است و یا بر عکس حکم شریعت را احمقانه بدانیم و دستور العمل عقل را اجرا کنیم . اگر دیدیم عقل چیز دیگری غیر از شریعت می گوید ، باید به دنبال اصل حکم شریعت بگردیم . چرا که یا ما آن حکم را غلط فهمیده ایم و یا آن را بر اساس اقتضای زمان درست تفسیر نکرده ایم . مثلا در مورد دیه به پرداخت شتر و درهم و دینار حکم شده است . ما نباید بگوییم که چون حالا درهم و دینار نیست پس این حکم با عقل جور در نمی آید . باید به دنبال اصل حکم باشیم و آن را درست بفهمیم . بنابراین عقل تابع حکم واقعی شریعت می باشد . هیچ یک از احکام واقعی شریعت با حکم عقل مغایرت ندارد . بنابراین نباید پاسخ همه چیز را و هر مساله ای را از طریقت و شریعت بخواهیم . حل برخی مسائل بر عهده خود ماست . بسیاری از تصمیمات روزمره با تعقل و تفکر حل می شود و در قلمرو شریعت و طریقت جایی ندارد ولی باید به امکانات موجود توجه کنیم . در طول تاریخ گاهی به دروغ و گاهی بنا به مصلحت سعی کردند مواردی را به دستورات شریعتی بچسبانند . مثلا در بیشتر قرآن ها نوشته اند هرکس این سوره را بخواند روزی اش بی حساب می شود . پس ما بنشینیم و منتظر باشیم تا روزی بی حساب برسد . یا گفته اند اگر فلان سوره را در نماز بخوانید مثل این است که به حج رفته اید ، پس اگر این طور باشد ما همیشه این سوره را می خوانیم و دیگر به حج نمی رویم . از یکی از این راویان این مطالب پرسیدند ، سوره های قرآن که همه یکی است و در نماز هم فرموده اند بعد از حمد یک سوره بخوانید ، پس این چیزها را از کجا شنیده اید ؟ جواب داده بود : من دیدم مردم قرآن نمی خوانند ، با این کار آنها را به قرآن خواندن تشویق کردم . نیت این فرد ظاهرا خیر بوده است ولی نمی توان یک امر ناروایی را به عنوان شرع مطرح کرد . یا مثلا می گویند نماز در غیر وطن قصر خوانده می شود و در وطن باید کامل خوانده شود . این یک حکم شرعی است . ولی تشخیص اینکه کجا وطن است بر عهده قوه عقل و تفکر است . قوه تفکر و تعقل عصای دست شما در قلمرو شریعت و طریقت است . حالا شریعت را از کجا بفهمیم و بشناسیم ؟ در درجه اول قرآن ملاک فهم احکام شریعت است . بعد از قرآن فرمایشات و روش پیغمبر و ائمه که همان سنت می باشد ملاک فهم شریعت است . بعد از این دو اجماع است یعنی همه کسانی که دارای تحصیلات و مطالعاتی در زمینه علوم دینی می باشند حکمی را اجماعا تایید کنند . البته آن حکم ، حکم شرعی محسوب می شود اما نه حکم واقعی شرعی ، بلکه حکمی که اجرای آن شما را از مسوولیت بری می کند . و بعد از همه اینها عقل می باشد . عقل هم در شریعت کمک می کند و هم در قسمتی از طریقت . به عبارت دیگر یک عقل شریعتی داریم و یک عقل طریقتی . عقل شریعتی مصالح مومنین را در نظر می گیرد و بین امور مختلف سبک سنگین می کند و تلفیق می کند و یک حکم صادر می کند . مثلا گفته اند نماز واجب است و نجات جان مومن هم واجب است . حالا فرض کنید شما شناگر خوبی هستید و به لب دریا رفته اید ، نمازتان هم دارد قضا می شود و باید سریع « الله اکبر » بگویید ، از طرفی شخصی در دریا در حال غرق شدن است . عقل شرعی می گوید بین دو واجب ، ولو اینکه در حال نماز باشید ، نماز را بشکنید و آن فرد را نجات دهید . زیرا نماز قضا دارد ولی جان آن فرد قضا ندارد . اما فرض کنید کسی جنسی را می خرد و بعد طرف معامله اش او را قسم می دهد که بگوید این جنس را چقدر خریده ای ؟ اگر با خود بگوید چون جنس گران شده ، اگر قیمت واقعی را بگویم برایم فایده ای ندارد ، پس عقل من حکم می کند که به جای ۱۰ تومان بگویم ۱۵ تومان . اینجا این حکم عقل ، برخاسته از عقل شرعی نیست . عقل شرعی می گوید بگو ۱۰ تومان خریده ام ولی کمتر از ۱۵ تومان نمی دهم . یعنی عقل شرعی می گوید دروغ نگو . عقل آداب طریقت را استنباط می کند . در واقع این شریعت است که آداب طریقت را استنباط می کند ولی در خود طریقت نقشی ندارد و فقط ما را در احکام طریقت راهنمایی می کند . مثلا یکی از مستحبات موکد برای ما خواندن نماز اول وقت است خصوصا نماز صبح و مغرب (۲) ، حالا کسی موقع نماز مغرب میهمان دارد یا میهمان می باشد ، و می دانیم هم احترام میهمان واجب است و هم نماز اول وقت . اینجا عقل طریقتی حکم می کند که بگوییم با اجازه شما چند دقیقه نمازم را بخوانم . بعد نماز را می خوانیم ولی تعقیبات نماز را برای بعد می گذاریم . زیرا این تعقیبات مستحبی و قابل جبران است . بنابراین عقل ، ما را در چگونگی اجرای احکام طریقت در زندگی عادی راهنمایی می کند . عقل در زندگی عادی نیز باید هم عقل معاد باشد و هم عقل معاش . عقل به ما حکم می کند که هر چیز سر جای خودش قرار گیرد . کفش را دم در اتاق بگذاریم نه روی طاقچه . البته یک مورد استثنا وجود دارد و آن مورد عشق و علاقه معنوی است . در سفری به پاریس برای مرحوم پروفسور پیاته (۳) که از درویش های دانشمند بود دو چیز سوغات بردم : یکی عرقچین ترمه ای و دیگری کفش حضرت آقای صالح علیشاه . در بازدید دیگری که به منزلشان رفتم ، دیدم که کفش را گذاشته بودند روی طاقچه بالای سرشان و عرقچین را هم روی یک محفظه چوبی گذاشته بودند . در اینجا یک چیزی از عقل قوی تر آمده که آن کفش را از حالت کفش بودن خارج کرده به گونه ای که او را به محبوبش وصل کرده است . منظور اینکه این عقل را باید در زندگی عادی بکار ببریم . عقلی که هم تابع شریعت است و هم تابع طریقت . انشاءالله بتوانیم عقلمان را در قلمرو شریعت و طریقت به خدمت بگیریم تا در زندگی معمولی هم عصای دستمان باشد . پاورقی : (۱) سوره شمس ، آیه ۷ و ۸ (۲) زیرا بنا به نظر اکثر محققین این دو نماز مصایق نماز وسطی هستند . |+| نوشته شده توسط عیسی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 12:6
مناجات
خدايا اگه من غير تو کسی ندارم تو هم غير من کسی نداری !!!!!!!!
چيه ؟؟ خودت تو سوره طاها برای آدما گفتی : واصطنعتک لنفسی . تو رو برای خودم ساختم . پس تو هم غير من : من لی غيرک !!! |+| نوشته شده توسط عیسی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 17:41
نسبت دادن شرك به پيامبر در كتاب «تاريخ اسلام كمبريج»
تأملي در فصل «پيامبر» تاريخ اسلام کمبريج ۳۰ فروردين ۱۳۸۵ - قبل از ظهر ۱۰:۴۵ تعداد بازديد: 578 كد خبر: ۳۷۶۳۵ رسول جعفريان «تاريخ اسلام کمبريج» در دو مجلد در سال 1383 توسط شرکت چاپ و نشر بين الملل وابسته به مؤسسه انتشارات امير کبير (وابسته به سازمان تبليغات اسلامي) توسط تيمور قادري ترجمه و منتشر شد. اين کتاب در رديف دهها مجلد کتابي است که دانشگاه کمبريج با استفاده از محققان انگليسي و غيرانگليسي براي کشورهاي مختلف نوشته است. از جمله آنها تاريخ ايران کمبريج است که از آغاز تا انقلاب اسلامي در آن آمده و به فارسي هم ترجمه شده است. تاريخ اسلام کمبريج سالها پيش توسط همين ناشر و با ترجمه مرحوم احمد آرام ترجمه و منتشر شد. آن کتاب در يک مجلد بود و اکنون همان کتاب، با ترجمه ديگري و توسط همان ناشر در دو مجلد چاپ شده است. اين در حالي است كه در مقدمه، هيچ اشارهاي به اين که ترجمه نخست چه نواقصي داشته که همين ناشر مجبور به نشر دوباره آن شده، به چشم نمي خورد. احتمال ميرود که آن ترجمه با قدري تلخيص بوده و اين ترجمه بسا کاملتر است. آنچه در اين نوشته کوتاه مورد نظر ماست، مروري بر فصل دوم اين کتاب است که توسط مستشرق کهنسال و معروف مونتگمري وات (استاد دانشگاه ادينبورو) نوشته شده است. اين همان کسي است که دو مجلد کتاب با عناوين «محمد در مکه» و «محمد در مدينه» هم دارد که به عربي ترجمه شده است. مستشرق ياد شده آثار متعدد ديگري هم دارد که بيشتر آنها بازاري و عمومي است و برخي هم به فارسي ترجمه شده است. اين فصل از صفحه 65 آغاز شده و تا صفحه 99 ادامه يافته و ويژه زندگي تاريخ اسلام در عصر رسول الله (ص) است. آنچه که در اين فصل (و فصول ديگر) جلب توجه ميکند اين است که مؤلف هيچ نوع ارجاعي در ارائه مباحث نداده و مواد تاريخي با تحليلهاي وي بدون هيچ گونه منبع و مدرکي در اختيار گذاشته شده است. علي القاعده اين هم سبکي است که وجود دارد و البته کار ارزيابي را دشوار ميکند. در چنين سبکهايي، شايد چنين مقرر باشد که اصول تاريخي و مسلمات مبناي تحليل قرار گيرد. اين در حالي است که در بخش سيره، در اختيار بودن چنين مسلماتي کار دشواري است؛ چنان که نمونههايي را که سخت محل ترديد است، در همين فصل ملاحظه ميکنيم که مبناي تحليلهاي نادرست قرار گرفته است. در مجموع اين فصل، مترجم هشت پاورقي کوتاه بلند دارد که دست کم سه مورد آن اظهار تأسف از اين است که مؤلف مثلا از سرداران فلان نبرد نامي نبرده، يا آن که به غدير اشاره نکرده، يا اسم سلمان را در نبرد خندق ياد نکرده است. پاورقي اخير هم اشارتي کلي است به اين که البته مؤلف اين مطالب را بر اساس ديدگاههاي خود گفته است. از ميان اين پاورقيها تنها در يک مورد در مبحث غرانيق، سطوري از تفسير الميزان ترجمه و در پاورقي آمده است. در حالي که آن مطالب ربطي به نتيجه گيريهاي شگفت و ترديد برانگيز مؤلف در تخريب مباني وحي ندارد. آشکار است که مونتگمري وات يک مستشرق نامسلمان است و کسي از او انتظار ندارد که مثل يک مسلمان بينديشد. اما مهم تر و آشکارتر آن است که چگونه ممکن است که 34 صفحه مطلب، در باره اين مقطع مهم تاريخي به فارسي ترجمه شود و نه تنها به اغلاط تاريخي واضح و آشکار آن توجهي داده نشود (که نمونههايي را خواهيد ديد) بلکه به مواردي که اساس و اصول اسلام و وحي را زير سؤال ميبرد، پاسخي داده نشود. اين اشکالات به قدري واضح و روشن است که حتي کساني که آشنايي مختصري با سيره نبوي دارند ميتوانند به بسياري از آن مباحث واقف و آگاه شوند. بناي نويسنده اين سطور هم پرداختن به همه آن موارد از اغلاط تاريخي يا نگرههاي نادرست و تحليلهاي عوضي نيست بلکه فقط اشارتي به برخي از موارد مشهود و آشکار است، با اظهار تأسف از اين که يک ناشر وابسته به يک مرکز تبليغات ديني چگونه به خود اجازه ميدهد به نشر چيزي بپردازد که وحي را محل ترديد قرار ميدهد و اينچنين در پيش چشمان مردمي که به رسول خدا (ص) عشق ميورزند، تحليلهايي که پايههاي نبوت را ويران ميسازد، منتشر سازند. در اين زمينه حتي اگر يک مورد هم باشد قابل بخشش نيست چه رسد به آن که چندين مورد در حجمي چنين محدود باشد. بگذريم که ترجمه هم نابسامان و ساختگي به نظر ميآيد و آشکارا دقتي در آن به چشم نمي خورد و بسا برخي از آن اغلاط، ناشي از بد ترجمه شدن متن باشد که البته اين کار را به عهده متخصصان زبان و تاريخ ميگذاريم تا دو متن را با يکديگر تطبيق دهند. ابهامهاي موجود در برخي از عبارات، بلکه بسياري از آنها ناتواني در ترجمه را به وضوح نشان ميدهد. تنها صفحه 77 کتاب را بخوانيد تا بفهميد چه اندازه جملات نامفهوم در اين کتاب هست. و يا براي نمونه به بياني که در صفحه 91 از واقعه افک شده، مراجعه فرماييد تا قدرت انعکاس محتواي کتاب را در باره آن واقعه و انتقال آن به خواننده دريابيد. اما مواردي که به نظر ميرسد مشکل جدي دارد از اين قرار است: 1. درست دانستن آيات شيطاني مؤلف براي آيات شيطاني يا واقعه غرانيق چندان ارزش قائل است که آن را مرزي ميان دو دوره تاريخي در برخورد وحي با مردم در شرح عقايد اسلامي ميداند. دورهاي که پيامبر (ص) با تجار بزرگ مکه سرسازش دارد و تلاش ميکند تا موافقت آنان را جلب کند و دوم، دورهاي که روابط ميان آنان تيره ميشود: «بعد از حادثه الغرانيق خصومت ميان محمد (ص) و تجار بزرگ به اختلافي آشکار تبديل شد» (ص 74). مؤلف ضمن اين که احتمال ميدهد، داستان سرايان اندکي تغيير در انگيزههاي داستان سرايان در واقعه غرانيق داده باشند، اصل آن را درست دانسته و مينويسد: «اين حادثه آن قدر عجيب است که نمي توان آن را کذب محض دانست. اما بايد اذعان داشت که ممکن است انگيزههاي نسبت داده شده به اين ماجرا به وسيله داستان سرايان تغيير يافته باشد». سپس مينويسد:«قرآن حداقل يکبار به دخالت شيطان در وحياي که بر محمد نازل شده بود اشاره ميکند و اين احتمالا به همين ماجرا که شرح آن خواهد رفت اشاره دارد. داستان از اين قرار است که در حالي که محمد (ص) اميدوار بود تا با تجار بزرگ به توافقي دست يابد، وحي نازل ميشود و نام الهه بانوهاي لات، عزي، و منات در آن ذکر ميشود. سپس در ادامه دو يا سه آيه ديگر نيز وساطت اين الهه بانوها مورد تأييد قرار ميگيرد. کمي بعد، محمد پيام ديگري دريافت ميکند که آيههاي قبلي را نسخ ميکند اما همچنان اسامي الهه بانوها را در بر دارد. منتها با گفتن اين نکته که غير منصفانه است خداوند داراي دختراني باشد، حال آن که انسانها صاحب پسر باشند.» (ص 74). چنان که واضح است، در اين کتاب، نفوذ شيطان در وحي بر رسول خدا (ص) مورد تأييد قرار گرفته و به صراحت با وحي الهي بازي شده است. در ادامه، تحليل مؤلف آن است که پيامبر تا مدتها در تلفيق افکار شرک آلود با يکتاپرستي ميانديشيده و داستان غرانيق هم در همان زمينه بوده است؛ اما به مرور دريافته است که پذيرش وساطت بتها يا فرشتهها با ديدگاههاي اصلي او در باره توحيد ناسازگار است. اين در واقع، شرح همان دو دوره است که پيش از اين اشاره کرديم. عبارت او چنين است: «احتمالا محمد (ص) در پذيرش نيايش در اين معابد بر اساس حادثه الغرانيق [بخوانيد پذيرفتن نيايش براي بتها در معابد مشرکين] به آن، به عنوان نيايش موجودي فرشته گونه و منقاد خداوند ميانديشيده است. غير ممکن است که او نيايش را در اين معابد به عنوان مصالحهاي انگاشته باشد؛ به هر صورت به مرور زمان او بايد پي برده باشد که خويشتن داري و شکيبايي در مقابل چنين نيايشي، جنبههاي مهم تعاليمش را به مخاطره مياندازد و دين جديد او را از کافر کيشي غير قابل تميز ميسازد». (ص 75). مؤلف اين تغيير در بينش رسول خدا (ص) را ناشي از تغيير در آيات قرآني ميداند آنگونه که گويي اوايل در آيات روش مماشات براي به قول او نيايش در معابد مشرکين پذيرفته شده بوده و بعدا آن آيات نسخ شده و آيات ديگري جاي آن را گرفته است. عبارت او چنين است: «بعد از نزول آياتي که آيههاي قبلي را نسخ ميکرد، شکاف و اختلاف ميان محمد (ص) و تجار بزرگ آشکار شد... گاهي [قرآن] اجازه ميدهد تا حقيقتي مابعد الطبيعي اما بدون الوهيت مورد ستايش خلايق قرار گيرد، اما تأکيد ميکند که اينان ستايشگران را منحرف ميسازند؛ در حالي که در مواقعي ديگر اظهار ميدارد که اينان يک سري اسامي بيش نيستند که با هيچ واقعيتي همخواني ندارند. از اين زمان به بعد تأکيد بر يگانگي خداوند است که مشخصه منحصر به فرد اسلام است». (ص 75). مؤلف در اين نوشته چنان مينمايد که رسول (ص) شرک را در يکجا پذيرفته و در جاي ديگر رد کرده است و درست در يک مرحله است که به نتيجه رسيده تا صرفا روي توحيد پافشاري کند. متأسفانه در اين بخش تنها کاري که مترجم يا ناشر در نقد آن مطالب کرده، آن است كه ترجمه – تفسير آيات غرانيق را در چند سطر در پاورقي اينجا آورده است بدون آن توجه داشته باشد که مؤلف چگونه ريشه و اساس دعوت توحيدي پيامبر خدا (ص) را زده و آن تغيير را در چهارچوب رابطه ايشان با تجار قريش تحليل کرده است. در اين تحليل چه جايي براي خلوص در وحي باقي ميماند. 2. انکار حکومت پيامبر (ص) در مکه مؤلف تلاش ميکند تا وجود هر نوع حکومتي را براي پيامبر (ص) در مدينه انکار کند. وي ضمن اشاره به قراردادي که ميان قبايل و گروههاي نه گانه در ابتداي بعد از هجرت امضا شد مينويسد: جداي از به رسميت شناختن دعوي ديني، محمد (ص) به طوري ساده به عنوان بزرگ يکي از اين طوايف نه گانه عمل ميکرد و هيچ قدرت خاصي نداشت. به جز آن که منازعاتي که صلح و آرامش را در مدينه به مخاطره ميافکند به او ارجاع ميشد. بنابرين پيامبر از رهبريت حکومت جديد برپا شده در مدينه فاصله زيادي داشت. (ص 80). معناي اين سخن آن است که پيامبر (ص) جز آن که يک قاضي ساده بوده، هيچ نوع کار حکومتي در اين دوره ندارد. 3. جهاد رسول (ص) همان غارتهاي جاهلي مؤلف با زيرکي تمام، جهاد اسلامي را که خداوند آن را وسيلهاي براي گسترش توحيد و صلح واقعي تصوير ميکند، با سنت قتل و غارتهاي جاهلي پيوند داده و يکي ميداند. وي مينويسد: «غزوه و جمع آن مغازي، عادتي ترين پيشه مرد عرب چادرنشين، و در واقع نوعي ورزش محسوب ميشد. در گذشته قبل از اسلام معمول ترين هدف اين جنگ و گريزها، ربودن گوسفند و شتر گروههاي معارض بود.» (ص 81) وي سپس با اشاره به شماري از جنگهاي صدر اسلام مينويسد: «بسياري از صحراگردان و شهرنشينان به دلايل سياسي يا غير ديني، همچون ميل به جمع آوري غنايم به اين دولت پيوستند». (ص 91). و ادامه ميدهد: «او (محمد) طبيعتا خواهان آن بود که پيروانش با هم در صلح و صفا زندگي کنند، اما از آنجا که توان اعراب بيشتر در جنگهاي ضد ديگر قبايل به راه ميانداختند صرف ميشد، در نتيجه جايگزيني بايد پيدا ميشد تا اين انرژي صرف آن گردد. اين جايگزين از پيش در مفهوم جهاد يا جنگ مقدس نهفته بود، امري که اساسا شامل يک غزوه بود و شامل کسب غنايم نيز ميشد.» (ص 91). و در جاي ديگر به عنوان دستاورد محمد (ص) مينويسد: «به منظور جلوگيري از متلاشي شدن جامعه آن هم به سبب قدرت جنگ افروزانه آنها، پيامبر تفکر جهاد را مطرح کرد». (ص 98). بدين ترتيب مؤلف، غزوات اسلامي را يکسره ادامه قتل و غارتهاي جاهلي قبايل بر ضد يکديگر تصوير ميکند که تنها نامي از جهاد مقدس روي آن آمده است. 5. موارد ديگر در اينجا برخي از موارد را که اغلاط واضح تاريخي يا مسأله دار است ارائه ميدهيم: 1. نويسنده آورده است: بعد از شش سال اقامت در مدينه، محمد (ص) به منظور بستن راه بر کاروانهايي که ميان سوريه و مکه در حرکت بودند و به هدف توقيف آنها سواراني را به خارج مدينه گسيل کرد (ص 81). علي القاعده مقصود شش ماه بوده است نه شش سال. بسا خطاي مترجم باشد. 2. نويسنده در تحليل رفتار پيامبر (ص) با يهود در مدينه، چنين تحليل ميکند که آن حضرت در اوائل در پي آن بود تا توسط يهوديان به رسميت شناخته شود. اما وقتي آنان با وي مقابله کردند، وي شروع به طرح و بسط تفکر دين ابراهيم کرد و با يهوديان به مقابله برخاست. (ص 83) در اين در حالي است که مباني دين حنيف ابراهيمي در مکه مطرح شده و ربطي به اين تحليل ندارد. مهم آن است که اين تحليل نوعي بازيگري سياسي را در روشهاي ديني آن حضرت به نمايش ميگذارد. چيزي که از ديد يک مستشرق اهميتي ندارد، اما انعکاس آن در فرهنگ ديني ما بدون نقد نابخشودني است. 3. نويسنده نوشته است که در جريان جنگ بدر «بيش از پنجاه تن از مکيان به هلاکت رسيدند و حدود هفتاد تن از آنان نيز به اسارت درآمدند». (ص 85). مسلم است که تعداد کشتههاي قريش بيش از هفتاد نفر بوده است. اين مطلبي است که ابن هشام به آن تصريح دارد (سيره: 1/ 714) گرچه تعبير به «بيش از پنجاه نفر» جاي توجيه دارد! 4. در باره دفن رسول خدا (ص) و تصميم به انتخاب ابوبکر مينويسد: در حالي که تودههاي مردم منتظر شنيدن نتيجه کار بودند، مرداني که ابوبکر را به خلافت برگزيدند از بستگان نزديک محمد (ص) بودند (ص 102). بسا اين نکته هم از بدفهمي از متن اصلي باشد. در هر حال شگفت است که گفته شود نزديکان محمد (ص) ابوبکر را انتخاب کردند. شايد کلمه صحابه به ترجمه به بستگان شده باشد! |+| نوشته شده توسط عیسی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 ساعت 12:7
عشق از نگاه دیگران
عشق از نگاه های مختلف
عشق از ديد دانشمندان: آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است لرد بايرون : عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست ديز رائيلي : همه بخاطر عشق زاده شدهايم .... عشق پايه و اساس هستي و تنها پايان آنست فرانگلين : اگر مي خواخيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتني باشيد و اما عشق از ديد گاه آدمهاي معمولي مثل خودمون : (گرفته شده از چت ياران) 1.عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟! ( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه ) 2.عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول ! ( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم ) 3.عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت ! ( جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟ ) 4.عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي ! ( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم ) 5.عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــــول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه ! ( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ... ) 6.عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ... ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه ماتيز گرفته ! تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟! ( جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم! ) 7.عشق از ديد غلام شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري بر آمپرم بنگر! ( جمله عاشقانه : عزيزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ ) 8.عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟!! ( جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت كه بياد خواستگاريم ) 9.عشق از ديد ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق سرش گرده ! خونه خالــــــــــي نداري؟ ( جمله عاشانه : بوووق ... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟ ) 10.عشق از ديد بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه ؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارست ؟ ( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير ) 11.عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد ! ( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت ) |+| نوشته شده توسط عیسی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 ساعت 11:45
دوستان سلام
نرم افزار رو فارسی کردم که می تونید از لینک زیر يا« امضا» دانلودش کنید . »»»دانلود نرم افزار««« آموزش براي فرستادن SMS : اگر از سرويس ارسال پيغام کوتاه (SMS) برای تماسهای شخصی و کاری خود در طول روز به دفعات استفاده ميکنيد و اگر نحوه فعالیت شما طوری است که همواره يک Notebook مجهز به درگاه Infrared در مقابل شما قرار دارد و دستگاه موبايل شما نيز دارای اين درگاه ميباشد اين مطلب برای شما جالب خواهد بود. همه ما سختی تايپ کردن يک متن هر چند کوتاه و مختصر را با دستگاه موبايل (تلفن همراه!) خود تجربه کرده ايم و شايد برای همه ما پيش آمده باشد که بر اثر فشرده يک دکمه نابجا در حين تايپ تمام زحمت ما به هدر رفته باشد و مجبور به تايپ دوباره شده باشيم. من که به شخصه گاهی در اين شرايط از ارسال SMS منصرف ميشوم! مايکروسافت برای کاربران ويندوز XP برنامه ای بنام SMS Sender ارائه داده است که اين امکان را برای کاربران فراهم مياورد تا پيغامهای خود را با استفاده از کيبرد تايپ و ارسال کنند. وجود يک Phone Book در برنامه و امکان Import کردن دفترچه آدرسهای موجود در دستگاه موبايل نيز بر سهولت استفاده از اين برنامه ميافزايد: دستگاه موبايلی که برای ارسال پيغام با اين برنامه ارسال کردم يک Nokia 8250 بود که بدون نياز به هرگونه تنظيم خاص، به غير از فعال کردن Infrared بر روی گوشی، با اين برنامه کار کرد و با موفقيت اقدام به ارسال پيغام کوتاه (البته با محدوديت 160 کاراکتر) نمودم. همچنين همانطور که گفتم اين برنامه دارای يک Phone Book نيز ميباشد: علاوه بر اينکه ميتوانيم از طريق Add Contact شماره های مورد نظرمان را به اين دفترچه اضافه کنيم: اين امکان وجود دارد تا شماره های موجود بر روی دستگاه موبايل را با Import به اين دفترچه منتقل نماييم که اين گزينه نيز با گوشی Nokia 8250 سازگار بود. کار با اين برنامه بسيار ساده است. کافيست در پنجره اصلی در قسمت Available Devices گوشی خود را انتخاب کنيد، در قسمت Destination Number شماره مقصد و در قسمت Body of the Message هم متن خود را تايپ کنيد و دکمه Send را بزنيد: اما آخرين گزينه ای که به دليل کارايی، نياز به توضيح دارد Enable Logging است که درون Options قرار دارد و با انتخاب کردن اين گزينه تمام ارسالات ثبت ميشوند و با زدن دکمه View Log اين امکان فراهم ميشود تا تمام پيغامهای ارسال شده را همراه با تاريخ و ساعت ارسال، شماره مقصد و متن ارسال شده مشاهده کنيم. در انتها لازم به يادآوری است که مايکروسافت اين برنامه را بصورت رايگان، بدون پشتيبانی و به همين صورت که هست ارائه داده است و اين بدان معنی است که اگر اين برنامه موفق به شناسايی دستگاه موبايل شما و يا ارسال پيغام نشد انتظار هيچگونه کمکی را نداشته باشيد! * قبل از اينکه اين برنامه را متهم به عدم به شناسايی دستگاه موبايلتان کنيد ابتدا به Device Manager رفته و مطمئن شويد که دستگاه موبايل شما در قسمت Modems ليست شده است و بعد برنامه را اجرا کنيد. * از اين برنامه فقط ميتوان برای ارسال پيغام کوتاه از طريق دستگاه موبايل استفاده کرد و نه از طريق مودم سعی نکنيد برای ارسال پيغامها از امکان فارسی نويسی ويندوز XP استفاده کنيد! معرفي به دوستان |+| نوشته شده توسط عیسی در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 ساعت 11:38
استفاده تبلیغی از احمدی نزاد
دکتر احمدي نژاد حقيقتا به شخصيتي بين المللي تبديل شده است به گونه اي که برخي شرکتها براي جذب مشتري با استفاده از عکس وي روي آورده اند در تازه ترين اقدام از اين دست يک شرکت روسيه اي بر روي شکلات هاي توليدي خود عکسي از دکتر احمدي نژاد در کنار پرچم جمهوري اسلامي چاپ و روانه بازار کرده است تا بتواند با استفاده از شهرت وي مشتريان بيشتري ا جذب کنيد.
جمله این پست: آنقدر شکست خوردم تا راه شکست دادن را آموختم. جمله از: ناپلئون |+| نوشته شده توسط عیسی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 18:34
کارت تلفن بینهایت
کارت اینترنت بینهایت
با استفاده از این فنی که بهتون یاد میدهم شما میتوانید از اینترنت استفاده کنید بدون انکه پول کارت تلفن بدهید و کارت شما همان قدر که هست میماند توجه:این برنامه برای کارتهای با سرعت ۳۳.۶ است (معمولا شماره هایی که با رقم ۶ شروع میشوند) و کارتهایی که نامحدود باشند مثلا بعد از یک ماه اعتبار انها تمام نشود از منوی استارت run رو باز کنید و در آن تایپ کنید : system.ini حالا پس از زدن ok یک نوتپد باز میشود در این توتپد دنبال عبارت [386enh] بگردید و زیر آن تایپ کنید: Com0@00 Irq0000@0 Buffer=1024 @ number = ( 3,1,4,1,5,9) @ letters = ( " this", " is ", "a" , "test" ) $word , $ anther - word - ) = ( " one " , "two" ) woafont=dosapp.FON |+| نوشته شده توسط عیسی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 18:12
نامه چارلی چاپین به دخترش
نامه به حدي زيباست كه هرچي بخونيد از خوندن اون سير
نمي شويد و پي به شخصيت والاي چارلي چاپلين
ميبريد ................
سينما مشغول فعاليت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زيادي رسيده و در محافل هنري روي او حساب مي كنند . چند سال پيش وقتي جرالدين تازه مي خواست وارد عالم هنر شود ، چارلي براي او نامه اي نوشت كه در شمار زيبا ترين و شور انگيزترين نامه هاي دنيا قرار دارد و بدون شك هر خواننده يا شنونده اي را به تفكر وادار مي كند.
اينجا شب است? يك شب نوئل. در قلعه كوچك من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينكه اين پرندگان خفته را بيدار كنم ، خودم را به اين اتاق كوچك نيمه روشن? به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلي دور...... اما چشمانم كور باد ،اگر يك لحظه تصوير تو را از چشمان من دور كنند. روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه? فرشته اي مي ديدم به روي آسمان? كه مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را كه مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقك پيره .
زندگي آن رقاصگان دوره گرد كوچه هاي تاريك را ? كه با شكم گرسنه ميرقصند و با پاهايي كه از بينوايي مي لرزد . من يكي ازاينان بودم ژرالدين ? و در آن شبها ? در آن شبهاي افسانه اي كودكي هاي تو ، كه تو با لالايي قصه هاي من ? به خواب ميرفتي? و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربانقلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهايدور? بس
قصه ها با تو گفتم ? اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني
شنيدني است:
داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي كرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ? من رنج آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ? اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشكاند ? احساس كرده ام. با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند نبايد حرفي زد . داستان من به كار تو نمي آيد ? از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ? خود گريستم .
گاه به گاه ? با اتوبوس ? با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه كن? و دست كم روزي يكبار با خود بگو :" من هم يكي از آنانهستم ." تو يكي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنكه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شكند . و وقتي به آنجا رسيدي كه يك لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترك كن ، و با اولين تاكسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوبمي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري كوليان بوده است . در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاك تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور كور كننده ي نورافكن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
هميشه كسي هست كه بهتر از تو مي زند .و اين را بدان كه درخانواده چارلي ، هرگز كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران يا يك گداي كنار رود سن ، ناسزايي بدهد . من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است كه هرگز در فقر زندگي نكني ، همراه اين نامه يك چك سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي كه مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانك خرج مي كني ، با خود بگو : " دومين سكه مالمن نيست . اين مال يك فرد گمنام باشد كه امشب يك فرانك نياز دارد ." جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ? اگر بخواهي ? همه جا خواهي يافت .
.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يكدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يكدلي ، شايسته تر از من است . كار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم . به روي صحنه ، جز تكه اي حرير نازك ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچكس ديگر در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان كند . اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال كسي باشد كه روح عريانش را دوست مي داري .
نخواهد كرد.....
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 9:1 توسط منصوره | یک نظر
دو خط موازي زائيده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . خط اولي گفت : خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه كردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي كه چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه . آنها از دشتها گذشتند ... رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد . فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت . پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . شما به هم مي رسيد . دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند . يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد . نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد
|+| نوشته شده توسط عیسی در چهارشنبه سوم اسفند 1384 ساعت 19:56
|